چرا شجریان استاد است 5

در این نوشتار، حرف جدیدی در میان نیست و صحبت، در واقع همان توجه به آهنگ بیان در آواز خوانی است که به طور طبیعی همه فارسی زبانان هنگام صحبت های روزانه به خوبی رعایت می کنند اما برخی خوانندگان امروزی این نکته بدیهی را نمی توانند در آوازشان بگنجانند و نتیجه چیزی جز یک موسیقی بی مخاطب نمی شود. این مشکل ریشه در بی توجهی غالب آواز خوانان جوان به معنا و محتوای اشعار دارد. به قول زنده یاد منوچهر همایون پور* "خوانندگان جوان امروزی صدای خود را از شعر سعدی و حافظ بیشتر دوست دارند." در حالی که اگر یک خواننده حتی متوسط و نه چندان حرفه ای به این نکته توجه داشته باشد که وقتی شعر می خواند، این شعر لابد یک معنایی هم دارد و در نتیجه تلاش بکند معنای آن را به شکل زیبایی به شنونده انتقال بدهد، آن گاه آوازش از گیرایی بیشتری برخوردار می شود تا این  که وی به ردیف های آوازی کاملاً مسلط باشد و هنگام آواز خوانی صرفاً، واژگان اشعار بزرگان ادب پارسی را قربانی قدرت نمایی هنجره اش بکند. با نقل سخنی از گفته های استاد معظم موسیقی ایران، جناب مصطفی کمال پورتراب، این پیش نوشته را به پایان می برم. "هر گاه توانستید یک قطعه شعر را بدون آواز با بیان درست بخوانید و مفهومش را درک بکنید، آن گاه قادر خواهید بود به صورت آوازی نیز، زیبایی های نهفته در آن شعر را بیان کنید." اینک آواز "سر عشق" از خوانده های محمد رضا شجریان را پی می گیرم.

 

 محمد رضا شجریان

 

ابتدا درآمد ماهور به صورت ادوات تحریر خوانده می شود و خواننده با این عمل، شنونده را خبردار می کند که قصد دارد مطلبی را باز گوید. سپس با حالتی کاملاً روایتی و داستان گونه عنوان می کند که:

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم          نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

شجریان روی واژه "هزار" درنگ ویژه ای می کند تا مخاطب متوجه حجم تلاش های روایتگر باشد. به عبارتی نیک بداند که شاعر یا راوی یا خواننده، تلاش زیادی برای پنهان نگه داشتن سر عشق کرده است. بیان واژه "بپوشم" به گونه ای است که شنونده به حسن نیت و صداقت گفتار او اعتماد کند. طوری بیان می کند که تصور نشود می خواهد مظلوم نمایی بکند. به اصطلاح امروزی فیلم بازی نمی کند و واقعاً قصد داشته است سر عشق را بپوشاند. در ادامه هنگام خوانش مصرع دوم، نوع بیان واژه "نبود" این صداقت کلام را تحکیم کرده و چنین القاء می کند که امکانی غیر از این نداشته است. بیان دوباره یک موضوع در فرهنگ ایرانی، نشان دهنده آن است که راوی یا بازگو کننده از تلاش نخست خویش کاملاً راضی نیست و می خواهد با کمی تغییر لحن گفته اش را تکرار  کند. در نتیجه شجریان بار دیگر می خواند:  

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم          نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

اما این بار با اطمینان بیشتری از روی واژگان عبور می کند و نیازی ندارد تا وسواس نخستین را به خرج بدهد. تحریرهای پایانی خوانش دوم همین بیت، نشانی از توفیق خواننده در بیان مطلب اند. در این تحریرها نوعی سرخوشی و اظهار رضایت خواننده را می توان احساس کرد. او سپس با توجه به مضمون بیت بعد، با اعتماد به نفس بالا به مخاطب القاء می کند "به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم" و با دو بار خواندن این مصرع بر توانایی خویش تأکید می کند که واقعاً آدم حواس جمعی بوده است و در ادامه با لحنی همانند افراد بی تقصیر می گوید "شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم" تا به این ترتیب ضمن ستایش زیبایی های معشوق که باعث از دست رفتن عقل و هوش او گردیده اند، خود را در این دلسپردگی بی تقصیر نشان دهد.

 

حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد      دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 

 ورود به گوشه شکسته، همواره با یک درد درونی همراه است. خواننده در همین حال و هوا از عاشق شدنش و سپس از حرف های مردم سخن می گوید که هر کدام از این ها درد متفاوتی هستند. واژه "حکایت" در این بیت دارای ایهام است. در مصرع نخست، شرح گرفتاری دل با دیدن دهان معشوق و در مصرع دوم، نشان دهنده حرف و حدیث های مردم است که برای عاشق در می آورند. خواننده در ادامه، برای خوانش بیت سوم ضمن تغییر لحن بیان، گوشه موسیقایی را هم عوض می کند و به ماهور فرود می آید. جایی که می خواهد به اصطلاح حرف حساب بزند و دیگر خبری از آه و شکایت نیست. پس با حالتی تقریباً طلبکارانه توپ را به زمین حریف می اندازد و می خواند "مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی". او در این نوع خوانش، ضمن اظهار ناتوانی اش برای کناره گیری از این عشق، به نوعی بار دیگر زیبایی های معشوق را ستایش می کند و روی این موضوع پافشاری دارد که تنها با روی پوشاندن و ظاهر نشدن معشوق در برابر دیدگان عاشق ممکن است عشق از سرش بپرد. او با خوانش محکم مصرع دوم همین بیت، به معشوق اطمینان می دهد که قادر به چشم پوشی از او نیست، "که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم". این اطمینان در بیان مطلب، با خواندن دوباره همین مصرع بیشتر نمایان می شود. اما از آن جا که همین مصرع حاوی یک درد درونی است، یعنی ناتوانی عاشق در چشم پوشی از عشق، خواننده یک بار دیگر همه بیت را با همان حس پیشین می خواند و فقط در انتهای مصرع دوم، با گریزی بسیار کوتاه به گوشه شکسته، آن درد درونی را به تصویر می کشد و در ضمن با این ترفند خود را برای ورود به گوشه دلکش و خواندن بخش های پر سوز و گداز آوازش آماده می کند. نوازنده نی در این جا می توانست خواننده را مستقیماً به دلکش ببرد ولی چون فرود به ماهور می کند، خود خواننده با یک تحریر بار دیگر وارد فضای دلکش می شود تا بخواند "من رمیده دل آن به که در سماع نیایم / که گر ز پای درآیم به در برند به دوشم". نوازنده سه تار نیز او را در فضای جدید تثبیت می کند. راوی یا در این جا خواننده با شناختی که از خود دارد با حالت ناخرسندی ابراز می کند بهتر است که وارد فضای سماع نشود، زیرا با وضعیتی که وی دارد اگر با پا وارد شود، او را روی دوش باز می گردانند. یعنی از هوش خواهد رفت.

 

آواز سر عشق با صدای شجریان و همراهی محمد موسوی و پرویز مشکاتیان را بشنوید

 

 خواننده در بیان بیت ششم، حالت نیاز به خود می گیرد. بدین منظور ابتدا یک تحریر در فضای جدید –دستگاه شور- می زند و سپس ملتمسانه و نه طلبکارانه معشوق را خطاب قرار می دهد و می خواند "بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب / که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم".

بیت هفتم این غزل، تفاوت بنیادین ادبیات امروز و ادبیات قدیم را نشان می دهد. گاه در ترانه های امروزی از زبان عاشقان شکست خورده، ناله های توأم با نفرین می شنویم. اما در ادبیات قدیم، حکایت عشق و عاشقی به گونه دیگری است. چنان که حافظ می فرماید "لاف  عشق و گله از یار بسی لاف دروغ است". بنابراین عاشق واقعی حتی در صورت ناکامی، کینه ای از یار به دل نمی گیرد و علی رغم کم توجهی های معشوق، با آن که دل شکسته می نماید، همچنان به ستایش یار می پردازد و حاضر نیست حتی یک موی او را با عالمی طاق بزند. در بیت هشتم، سعدی و در این جا استاد شجریان، با لحنی که همچنان نیازگونه است، به معشوق خویش یادآوری می کند "مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم / که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم". تحریری که خواننده پس از این بیت ادا می کند، حکایت تلخ ناکام ماندن عاشق است. خواننده در همین حال و هوا، با تغیر لحن اش از حالت نیاز به سمت خروش، سعدی یا خویشتن را خطاب قرار می دهد "مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن / سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم" و با حالت استدلالی و پرسشگرانه می خواند وقتی پند به گوشم اثر ندارد، سخن گفتن شما یا دیگران چه فایده ای دارد؟

 در پایان، خواننده به گوشه اصلی دستگاه ماهور فرود می آید و لحن او نیز حالت خبری و روایی پیدا می کند تا نصیحت پایانی را این گونه بیان کند که "به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل" و سپس برای تسکین دل دردمند خویش اضافه می کند "که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم". او با این که در عشق شکست خورده، از کرده خویش پشیمان نیست و خرسند از این که کوشش لازم را برای دستیابی به معشوق داشته است.

 

مطالب مرتبط:

چرا شجریان استاد است 4

چرا شجریان استاد است 3

چرا شجریان استاد است 2

چرا شجریان استاد است 1

 

  * گفته زنده یاد منوچهر همایون پور را به نقل از حسین علیشاپور آورده ام

نوشته شده توسط هوشنگ سامانی Hooshang Samani در شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:4 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar