ترانه ای هر چند ضعیف پیشکش به همه ایرانیان

خدا را دو نصف کنیم

تفاوت من با یک مهاجر مسکین افغانی، داشتن یک شناسنامه ایرانی است که به اعتبار آن و حسب یکی از بندهای قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می توانم روزهای جمعه رأی بگیری، به قولی از حق انتخابم دفاع کنم و به قولی دیگر وظیفه شرعی ام را به جای آورم. ولی من سال هاست که از این حق قانونی ام صرف نظر کرده ام و داغ محرومیت آن را به جان خریده ام، همچنان که سال هاست از داشتن زن و زندگی و مبل و ماشین و خانه و گلگشت و تماشا محرومم. حتی پول قبر هم ندارم! یعنی این که رأی بده نیستم. در نتیجه طلبکار هم نیستم. هر که از صندوق درآید، خوش آید، البته برای اهلش، برای من که فرقی نمی کند.

 

دعوای انتخابات ریاست جمهوری

 

با این وجود چوب نیستم و دلم سنگی نیست. وقتی دیدم عده ای بر عده ای شوریدند و بد جوری به هم لولیدند و آن شد که همگان دیدیم و شنیدیم، ناراحت شدم. نه برای نتیجه انتخاب که هر که می بود، مرا چیزی بیش از این نمی بود. دلم گرفت که چرا این جوری شد. می توانست نتیجه همین باشد و چنین غمین نباشد. واقعاً می شد و کک کسی هم نمی گزید. اما شد و هر که هر چه در چنته داشت بیرون ریخت.

 

دعوای انتخابات ریاست جمهوری

 

منم پس از ماه ها نظاره گری در حوزه فنون طربیه و شنیدن بیش از ده ترانه و تصنیف جدید و قدیم به مناسبت رویدادهای تلخ پس از انتخابات، علی رغم آن که شاعر نیستم و فن ترانه سرایی هم نمی دانم و دل خوشی هم از جماعت ترانه سرا ندارم، چندی به مغزم فشار آوردم و این شد:

 

یادته ...  ما دوتا ... با هم بودیم؟

شب و روز ... با هم دیگه ... تو غم بودیم؟

واسه ی رهایی و رستن از اون ستم بودیم؟

 

زد و شد یه انقلاب

جملگی شاد

دست به دست هم دادیم

تا اینو هوار کنیم

خدا یکی... صدا یکی

خدا یکی... صدا یکی

 

 

تو می گفتی باس به این حال و هوا یاری کنیم

همگی دورمونو دو چشمی پاسداری کنیم

نکنه یه دیو بد سر برسه

دومن هر چی گله شر برسه

 

من و تو چقدر نگهبانی دادیم

واسه این دسته گلا جانی دادیم

تا بگیم، داد بزنیم، هوار کنیم

خدا یکی... صدا یکی

خدا یکی... صدا یکی

 

ولی راست راستی چی شد؟

که خدا اومد پایین

همش هم مال تو شد، وقف تو شد، سهم تو شد

 

یه نیگا به من بکن

من از این خدای تو

سهمی دارم؟

 یا ندارم؟

 

بیا قسمت بکنیم

خدا را دو نصف کنیم

نصف مال من

نصف مال تو

هر کی سهم خودشو

هر کی حق خودشو

برداره با خود ببره

نه تفنگ و سنگ می خواد

نه باتوم، نه چوب می خواد

 

دعوای انتخابات ریاست جمهوری 

 

نه تفنگ و سنگ می خواد

نه باتوم، نه چوب می خواد

 

وقتی این واژه های پراکنده را سرهم می کردم، آهنگی هم برایش ساختم تا خوش صدایی آن را بخواند. اما دریغ که بیشتر ایشان راننده تاکسی شده اند و مفتی کسی را سوار نمی کنند. پول هم ندارم و سر هزینه های ضبط آخرین آلبومم، خانه خراب شده ام. ظاهر و باطن همین است. خوش تان آمد، بی هیچ مزد و منتی نوش جان تان و اگر بدتان آمد، هر چه دل تنگ تان خواست بگویید. گله ای نیست.

 

مطالب مرتبط:

تفنگت را زمین بگذار

 ما مطربان را چه می شود.

موسیقی اعتراض با گویش پاپ

 

نوشته شده توسط هوشنگ سامانی Hooshang Samani در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۸ ساعت 12:28 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar