خاطره ای پیرامونی از یک گفت و گوی موسیقایی

 

از گفت و گو تا گفت و گو

 

تیرماه 1382 با شهرداد روحانی میهمان ارکستر سمفونیک تهران، قرار گفت و گو داشتم. نمی تونستم تا منزل مادرش واقع در آخر خیابان هرمزان شهرک غرب، با ماشین دربستی برم. چون نمی صرفید. یعنی پول روزنامه بابت همین گفت و گو را باید خرج تاکسی دربستی و غیره می کردم! خلاصه با پای پیاده سربالایی را در گرمای تابستونی کوبیدم و رفتم. سر راه به طور اتفاقی یکی از فامیل های پدری ام را دیدم که با استفاده از نهر آب کنار پیاده رو، مشغول شستشوی پیکان اش بود. آقا مجید با خودرو اش کار می کرد و ظاهراً منتظر مسافرش بود تا برگرده. اما پیش از این که نحوه مواجه ام با آقا مجید را توضیح بدم، ناچارم یک فلاش بک –واژه قرضی از سینمایی ها- به فرهنگ زادگاهم بزنم. چاره ای نیست. فعلاً بشنوید تا حکایت بر شما معلوم شود. عرض کنم که زادگاهم سامان واقع در ضلع شمال شرقی استان چهارمحال و بختیاری –بین اصفهان و شهرکرد- چند زبانه است. غالباً به گویش ترکی قشقایی، درصدی به گویش فارسی و درصد بسیار کمی هم به گویش بختیاری نقل مطلب می کنن. منم گریز ناپذیر سه زبونه از آب در اومدم.  اما از اون جا که بیشتر مردم ترک زبان هستن،  زبان ترکی غالبه و برخی واژه های فارسی در زبونشون جوری رخنه کرده که گاه معنی ویژه ای از اون حاصل می شه. برای مثال عبارت "گفت و گو" در میان ترک زبانان منطقه صرفاً به خواستگاری اطلاق می شه و لا غیر. یعنی یک واژه کاملاً فارسی را برای منظور متفاوتی به خدمت گرفتن. خب فعلاً اینو داشته باشین تا بقیه را بگم.

 

خلاصه آقا مجید که چند سالی پشت سر هم منو ندیده بود و اصلاً نمی دونست من در تهران چیکاره ام و چه غلطی می کنم، با چشمانی حیرت زده گفت: هوشنگ تو کجا؟ اینجا کجا؟ منم با صراحت همیشگی و بدون درنگ جواب دادم: دارم می رم گفت و گو بکنم! آقا مجید با کمی ذوق زدگی گفت: خب مبارکه!! پس چرا تنها می ری؟ گفتم: تنها نیستم، عکاس هم قراره بیاد!!! آقا مجید که تا اینجا دوتا شوک نسبتاً کوچولو دریافت کرده بود، ناباورانه گفت: عکاس برا چی؟ پاسخ دادم: بدون عکاس که نمی شه. اصلاً گفت و گوی بدون عکس به درد نمی خوره!

 سرتونو درد نیارم. مجید گیج و ویج شده بود و منم نمی تونستم کاری بکنم. گیج و ویج  آخه سرعت پرسش و پاسخ های ما اونقدر زیاد بود که نمی شد برا آقا مجید توضیح بدم. وقتی هم کار به اینجا رسید، حقیقتش احساس کردم ممکنه تو ذوقش بخوره و در نتیجه ضمن خداحافظی اونو با ذهنیتش تنها گذاشتم. بنده خدا تعارفی هم کرد و گفت: موقع برگشتن بیا با ماشینم برسونمت.

  

عروس و داماد

 

خلاصه هر چه بود گذشت و ما گفت و گویمان را انجام دادیم. گر چه با گفت و گوی مورد نظر آقا مجید زمین تا آسمون فاصله داشت! ولی خب شاید یه روزی مجبور بشم اونجوری هم گفت و گو بکنم. می گن شتریه که در هر خونه ای زانو می زنه، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. با وجود این بعضی وقتا با خودم می گم: عجب تجربه ای در این گفت و گو دارم و عجب نابلدی در آن گفت و گو! خدا را چه دیدی، شاید هم یه روزی هر دو گفت و گو را در قالب یه گفت و گو به انجام برسونم!! کار که نشد نداره. راستی اون روز یادم رفت این موضوع را به شهرداد روحانی بگم. ولی الان پس از چار سال و چند ماه می خونه و لابد کلی صفا می بره.