عروس بخارایی
سفرنامه ازبکستان-بخش دوم
عروس بخارایی
آدم باید خیلی خرشانس باشد در کشور بیگانهای که تقریباً کسی به کسی نیست، در مدت 24 ساعت یک دوست پیدا کند و بعد به واسطه او، یک مجلس عروسی هم برود. حکایت من و صدری یا همان صدرالدین گلنظر که پیشتر معرفی کردم، از آن دست رویدادهای غیر قابل پیشبینی است که آدم هیچ گاه نمیتواند برایش برنامهریزی بکند. قضیه این بود که من بر اساس جایگیری هتل Reservation که سفارت ازبکستان در تهران آن را اجباری اعلام کرده است، میبایستی غروب روز یکم نوروز در هتل ملکه سمرقند باشم. پیشاپیش برای هر شب 50 دلار داده بودم. من و صدرالدین ناهار یکمین روز نوروز را به منزل پدرش رفتیم و چون خوراکی در بساط نبود و پدرش راهی مسجد، گفتم مهمان من برویم رستوران و بعد هنگام ناهار وقتی متوجه شد، غروب راهی سمرقند هستم، گفت حیف است این همه راه آمدی، دست خالی بروی. بیا امشب ببرمت یک عروسی کوچولو. دیدم بد فرصتی نیست و به این سادگیها نصیب کسی نمیشود. یک شب اضافی در بخارا ماندن برابر بود با از دست دادن هتلی که پولش را داده بودم. هر چه بود تصمیم گرفتم و گفتم گور بابای 50 دلار و این شد که دوشنبه شب یکم فروردین 1390 (21 مارس) در یک تالار کوچک «ایران محله» با سور و ساز عروسی همراه شدم. گفتنی است شهر بخارا 32 محله دارد که از آن میان «ایران محله» و «چوقّور محله» جایگاه سکونت ایرانیانی است که در قرنهای گذشته به این شهر مهاجرت کردهاند و اینک تقریباً با همان لهجه تاجیکی صحبت میکنند. دست به نقد، گزارشی از یک توی Toy یا همان عروسی در شهر بخارا را ببینید و بخوانید تا بعد. در ضمن واژه توی که در اصل ترکی است، به طور مشترک در میان ازبکها و تاجیکها برای مجلس عروسی کاربرد دارد و اساساً اگر آن جا بگوییم مراسم عروسی، کسی متوجه منظور ما نمیشود. حتماً باید بگوییم مراسم توی. ولی به عروس، عروس میگویند و به داماد هم داماد و گاهی شوهر.

این دختر خوبروی بخارایی نامش گلنازه است. از اول مجلس که هنوز مهمانها نیامده بودند، مرتب در حال آمد و شد بود و به میزهای خوراک سرکشی میکرد. لباس تمیز و گیرایش فریاد میزد که خدمتکار تالار نیست. گفتم لابد خواهر عروس یا خواهر داماد و یا دختر خاله و یا دختر عموی یکی از طرفین است که این قدر به آراستن مجلس توجه دارد. خیلی هم جلب توجه نمیکرد تا زمانی که تقریباً دو ساعتی به پایان مراسم مانده بود، دیدم ای دل غافل! طرف خودش عروس است. خلاصه؛ آوردندش وسط مجلس و خلعت مخصوص پوشانیدند. با خود گفتم اگر ایران بود، اول این که 660 گرم سرخاب سفیداب بر صورتش میمالیدند و بعد چنان لفافه پیچش میکردند که حتی دستشویی هم نتواند برود، چه رسد به کار کردن در مجلس عروسی خودش!

نام این مراسم، سلهبندان یا صلهبندان Sala Bandan که به قول دوستم صدرالدین گلنظر، عرف عادت بخارای شریف است. یعنی در سمرقند نیست. من از آن روی که بیشتر مشغول فیلمبرداری بودم، نتوانستم از همه مراحلش عکس بگیرم. خلاصه این که فرش کوچکی را وسط تالار پهن کردند و گلنازه خانم روی آن ایستاد. بعد یک بانوی پیشکسوت آمد و یک بقچه به او تحویل دادند که درونش خلعت زیبای عروس و سایر ملزومات قرار داشت. این که این خلعت را چه کسانی و چه زمانی تهیه کردند، نمیدانم. بعد آن جامه تقریباً زرشکی رنگ را به تن گلنازه کردند و بعدش آن کلاه مخصوص که در گویش تاجیکها کلاپوش خوانده میشود، بر سر عروس نهادند. مرحله بعد بستن یک پارچه نوارگونه به دور سر عروس بود.

وقتی نوارپیچی تمام شد، قیافهاش کمی به سرهای باندپیچی شده بیمارستانیها میمانست که دیدم یک پوشش خوشرنگ بر روی آن قرار دادند و از پشت سر گره زدند و در آخرین مرحله، یک توری نازک بر سرش افکندند. آن چه تا این جا خیلی جلب توجه میکرد، رفتار حرفهای گروه موسیقی صدرالدین بود. انگار در حال مونتاژ موسیقی فیلم بودند. زیرا متناسب با حال و هوای مجلس، موسیقی را تغییر میدادند و هر جا لازم بود، خاموش میشدند. وقتی مراسم سلهبندان اجرا میشد، یک ملودی تقریباً آذری و بسیار رمانتیک فضای آرام و احساس برانگیزی به مجلس داده بود. وقتی نوبت دعا رسید، موسیقی خاموش شد و این بانوی نسبتاً کهنسال آرزوهای خوبی به زبان فارسی برای گلنازه کرد. از جمله میگفت خدا بچههای زیاد به شما بدهد و چیزهای دیگر که در فلیمش باید دید.

به محض آن که دعای کوتاه پایان گرفت، عروس و آن بانوی سالخورده از جا بر خاستند و گروه موسیقی، ناله سرنا سر داد، البته با کیبورد. هر چه بود خیلی با مجلس جور بود. از این لحظه به بعد نوبت زنان دور و نزدیک رسید تا برای روبوسی و پیشکش هدایا یکییکی خدمت عروس برسند. بدون استثناء هر که به عروس نزدیک میشد، ابتدا تعظیم عروس را میدید. این سنت در کشور ما اصلاً نیست که کسی به کسی این گونه کرنش کند. عروس در هیچ لحظهای، دستانش را از روی توری بر نمیداشت و این طور نبود که همانند ایرانیها با طرف مقابل دست بدهد و یا دست در کمر همدیگر حلقه کنند. او فقط توری را نگه داشته بود و گه گاه کرنش میکرد و بازدید کنندگان وی را میبوسیدند و سپس هدیه معمولاً نقدیشان را درون یک کیسه پلاستیکی میانداختند.

در آخرین مرحله از روبوسی زنان، نوبت عروسهای مهمان بود. این هم از آداب خاص مردمان بخاراست که در ایران شناخته شده نیست. در بخارا، همه دختران ازدواج کرده فامیل عروس و داماد، تا یک سال از شب پیوندشان، تازه عروس محسوب میشوند و بنابراین در همه عروسیها، به عنوان مهمان ویژه در جایگاهی ویژه مینشینند. لباسشان هم داد میزند که اینها عروسهای مهمان هستند. آنها به محض ورود به مجلس با همان توری شب عروسیشان، به همه حاضران کرنش میکنند و به جایگاه خود میروند. اگر در میانه مجلس تازه واردی از راه برسد، عروسهای مهمان از جا بلند شده و با نگه داشتن توری خود، کرنش میکنند. تعداد عروسهای مهمان بستگی به تعداد دختران ازدواج کرده فامیل در یک سال گذشته دارد. در این عروسی ظاهراً تازهعروسهای فامیل سه نفر بیشتر نبودند.

تا اینجای کار خبری از داماد نبود ولی بالاخره آمد و در کنار عروس ایستاد. نه مثل ایران که روی کاناپه بنشینند و عسل در دهان یکدیگر بگذارند و سه ماه بعد دفتر طلاق تشریف ببرند. آقا داماد نامش الهام و شغلش کار در آشخانه (آشپزخانه) بود که البته برای ایرانیها کمی غریب مینماید ولی در آسیای میانه، چنین نامهایی بدیهی است. رئیس جمهور جمهوری آذربایجان نامش الهام علیاف است. بگذریم.

مرحله بعد که در ایران دقیقاً مشابهاش را داریم _در ایل بختیاری این گونه است- آوردن دو پسر بچه برای عروس و داماد بود به نشانه این که لابد صاحب فرزند پسر شوند. البته در ایران یک پسر بچه کافی است ولی گویا بحث کنترل جمعیت در بخارا مطرح نیست. بنابراین دو پسر بچه پریدند بغل آقا الهام تا انشاألله به زودی پسردار شود!

یک رسم دیگر که ما در ایران نمونهاش را نداریم، سخنرانی خانمهای بزرگ مجلس بود. البته من اسمش را گذاشتم سخنرانی وگرنه خودشان اسم دیگری برایش دارند. دقیقاً نفهمیدم چه بود. تقریباً 6 یا 7 زن به ترتیب میکروفون به دست ضمن تبریک به عروس و داماد، از خداوند خواهان زندگی خوش و خرم برای این زوج جوان شدند. پیرزنانی که قادر به حرکت نبودند، میکروفون در همان پشت میز خدمتشان میرسید.

دست آخر نوبت آقایان رسید تا خدمت عروس برسند و چسپان Chaspan بدهند. این واژه دقیقاً برابر با شاباش خودمان و منظور همان هدیه نقدی و غیر نقدی است. مردان محرم ضمن دادن چسپان با عروس روبوسی میکنند ولی غیر محارم همانند بیشتر جاهای ایران فقط شاباش میدهند و تبریک میگویند.

حاشیههای عروسی

این خانم 25 ساله، رقصنده ثابت گروه صدرالدین و اسمش گلمیرا است. تبارش ازبک ولی شوهرش الغبیگ تاجیک تبار بود. یک پسر هم به نام شاهرخ داشت. فارسی کم میدانست. وقتی گفتم اسم خودش و اسم پسرش فارسی هستند و بعد معنیاش را گفتم، برق از چشمانش پرید. به ویژه معنی شاهرخ برایش خیلی جذاب بود. بر خلاف تصور ایرانیان که اگر زنی رقصنده باشد، لزوماً همه کاره هم هست، این جا حکایت جور دیگری است. رقاصی گلمیرا در بخارا نقشی همانند آشپزی و کارگری و دیگر مشاغل دارد. آن مرد نشسته در کنار گلمیرا، راننده و حسابدار گروه صدرالدین است. یعنی یک عضو ثابت گروه، نه این که به تاکسی تلفنی زنگ بزنند و از آن جا کسی را بفرستند.

مجالس عروسی اهالی بخارا همانند ایران قدیم مختلط است. یعنی زن و مرد ندارند. مثل الان اهالی زاگرسنشین –کرد و لر و بختیاری- منتهی چون تالار مراسم، کوچک بود و جا نمیگرفت، خانمها در طبقه بالا بودند و آقایان در طبقه زیرین. بنابراین وقتی گلمیرا به اندازه کافی برای زنان رقصید، به طبقه پایین آمد و قدری هم برای مردان مجلس دلربایی کرد. این آقا که در حال رقص با گلمیرا شاباش هم میدهد، پدر داماد است. سایر مردان حاضر نیز به گلمیرا شاباش میدادند و او همه را هر چند دقیقه یک بار به حسابدار گروه (همان راننده) تحویل میداد. آن طور که من دیدم، شاباشهای دریافتی گلمیرا، از دستمزد کل گروه بیشتر میشد که البته به نسبت مساوی میان خواننده و نوازنده و رقصنده و راننده تقسیم میشود. در ضمن تاجیکها به خواننده میگویند حافظ. اگر خواستید در بخارا آلبومی منتشر کنید و یا کنسرت بدهید، حتماً به جای خواننده بفرمایید، حافظ، آقای فلانی تا متوجه بشوند.

این دو پیرمرد بخارایی هم گویا به یاد شب دامادی خودشان افتادهاند که این گونه با حسرت به دوربین من زل زدهاند.
مطالب مرتبط:
Hooshang Samani