پایانی بر یک تلاش بیهوده

خداحافظی با نقد موسیقی

ابتدا تفنن بود. سال 1378 یکی از دوستان دانشگاهی به نام علیرضا بابایی، سردبیر روزنامه ای اصلاح طلب به نام "پیام آزادی" شد. گفت: "می تونی مطلب بنویسی". در این وادی نبودم. ولی موردی پیش آمد و نقد تندی بر مدیریت فرودگاه تازه کار شهرکرد نوشتم. گفتند: "خوبه، ادامه بده" . اهمیت ندادم اما یکی از دغدغه های ذهنی ام، باز وادار به نوشتنم کرد. سوم شهریور همان سال در راه بود و من یادم آمد که این روز در تاریخ سیاسی اجتماعی و فرهنگی ایران، یک نقطه عطف به حساب می آید. به خصوص موسیقی ایران که پس از وقایع شهریور 1320 و اشغال کشور توسط قوای متفقین، تغییر و تحولات گسترده ای را پذیرا شده بود. این بار از روی عشق نوشتم. مطلبی پیرامون سرود جاودان ای ایران که محصول جانبی اشغال ایران در سوم شهریور 1320 بود. با آن که مطلب چفت و بست خیلی محکمی نداشت، ولی استقبال خوبی از آن به عمل آمد. با این وجود رها کردم تا درست یک سال بعد.

  با درماندگی رقت باری خدمت دوست دیگری رسیدم. حبیب ا... اسماعیلی دبیر بخش فرهنگی روزنامه آفتاب یزد بود. شرح حال گفتم و التیام بخشید. گفت: "می تونی مطلب بنویسی و یا روزی 5 ساعت در محل روزنامه ویراستاری کنی". اولی را انتخاب کردم و بدون درنگ نوشتم. این بار فقط برای رفع گرسنگی و نه عشق و علاقه و کلمات مشابه! کم کم پایم را دراز کردم. ابتدا روزنامه ایران، بدون هیچ آشنا و پارتی، زنگ زدم و مسئول بخش موسیقی اش را پیدا کردم و چند روز بعد با محسن شهرنازدار روبرو شدم. یک سالی همکاری مان ادامه یافت. هم زمان سری به روزنامه سیاست روز زدم و آن جا هم چند ماهی هر هفته ستونی سیاه می کردم. در همین راستا روزنامه همشهری را تورق کردم تا سرانجام مسئول موسیقی اش را یافتم و تلفنی گفتم: "آقا ما هم هستیم". گفت: "در خدمتیم اما اینجا پولی نمی دن. هر مطلب 2 تا سه هزار تومن! خیلی کمه ولی دست من نیست". سید ابوالحسن مختاباد بود. راست هم می گفت. آن موقع روزنامه همشهری با بیشترین درآمد، گداترین روزنامه ایران در خصوص پرداخت دستمزد بود!

 

پایان نقد نویسی

 

در این مدت، همه چیزی از موسیقی می نوشتم، غیر از نقد موسیقی. بیشتر، مقاله و یادداشت بود و یا معرفی یک اثر و نهایتاً گفت و گویی با یک موزیسین. کم کم متوجه شدم اگر اثر یا کنسرتی نقد بشود، شانس چاپ آن مطلب بالا می رود. یعنی میزان مطالب سوخت شده، پایین می آید. جهت اطلاع دوستان بی اطلاع عرض کنم که در حرفه روزنامه نگاری، بین 60 تا 90 درصد مطالب روزنامه نگار شانس چاپ دارند و همیشه مقداری پرت وجود دارد. مطالب سوخت شده نیز، چنان که می دانید فقط برای بایگانی نویسنده اش مفید اند! خلاصه بهار 1381 آمد و نوار تازه منتشر شده "بی تو به سر نمی شود" کار مشترک حسین علیزاده، کیهان کلهر و شجریان های پدر و پسر به بازار آمد. مطلبی نقدگونه بر آن نوشتم و در روزنامه ایران چاپ شد و این سرآغاز راهی دشوار و پرمخاطره و در نهایت بیهوده ای بودم که موسیقی نویسی ام را تحت الشعاع قرار داد.

 از آن پس هر چند گاه یک بار، در لابلای مطالب متنوع اعم از یادداشت، گزارش، گفت و گو و مقاله نویسی، ناخنکی به یکی از کنسرت ها یا نوارهای منتشر شده می زدم. این روند در بولتن روزانه جشنواره های موسیقی فجر نیز ادامه داشت. در ضمن نقد سیاست های فرهنگی مدیران موسیقی هم کم کم به نوشته هایم رسوخ پیدا کرد. گمان می کردم با شکافتن مسائل و عنوان کردن ضعف ها و کاستی ها، اوضاع بهتر می شود. ولی همه اش وهم و خیال بود. آنان که دستی در امور داشتند، کار خود را می کردند و من هم حرف خود را می زدم! در مجموع فایده ای بر این نوشتن ها مترتب نبود و خیلی دیر فهمیدم که اتفاقاً خیلی هم زیانبار است. دست کم برای خودم که می خواستم در این حوزه فعالیت جدی و حرفه ای داشته باشم، سودی نداشت. در ظاهر تعارفی می کردند و می فرمودند از انتقادات استقبال می کنیم. ولی پشت پرده حواس شان جمع بود که میدانی به من ندهند. بی اعتمادی ایشان نسبت به من، مهم ترین نتیجه این نقد نویسی ها بود.

در طول هفت سال نقد نویسی، کل دستمزدی که از بابت نوشته های نقدگونه عایدم شد، به 500 هزار تومان نرسید. ولی آشکارا، میلیون ها تومان بابت طرح های مصوب و نامصوب از دست دادم. طرح های پیشنهادی را گاه با چماق غیر علمی بودن و گاه با عذر عدم تأمین اعتبار رد می کردند و از همه عجیب تر وقتی طرحی با دو یا سه بار بررسی به تصویب کارشناسان همان جا می رسید، از طرق دیگر به بن بست می خورد و چقدر من از معجزه مجیزگویی غافل بودم که به طرفة العینی می توانست هر طرحی ولو کاملاً غیر علمی!! را به تصویب برساند.

 نقد نوارها و کنسرت های اهالی موسیقی نیز عملاً به کارخانه دشمن سازی تبدیل شده بود. معمولاً بازخورد منفی و در بهترین حالت، بازخورد خنثی داشت. فقط سه بار واکنش مثبت دیدم. اول، نقدی بر کنسرت گروه دستان در کاخ نیاوران (تابستان 83) نوشتم و بعدها از سوی حمید متبسم و حسین بهروزی نیا مورد استقبال قرار گرفت. بار دوم، نقدی بر کنسرت گروه لیان در تالار وحدت (آبان 86) نوشتم که با استقبال خوب محسن شریفیان سرپرست گروه واقع شد و بار آخر، نقدی بر کنسرت گروه سپهر در فرهنگسرای ارسباران (تابستان 87) نوشتم که آن هم با واکنش مثبت فرید خردمند و احمد رضاخواه دو تن از نوازندگان این گروه بی سرپرست واقع گردید، (خودشان می گویند ما سرپرست نداریم).

این که چرا نقد می نویسم یا می نویسند یا می نویسیم، برایم روشن نیست. هدف از این نوشتن ها چیست؟ چه چیزی را قرار است با نوشتن درست کنیم؟ به چه دلیل باید برای هر آفرینش هنری، نقدی نوشت؟ آیا فقط مبلغ دستمزد بابت آن نقد مورد نظر است یا هدف دیگری مد نظر؟ تا کنون چه حرکت های مثبت و پیش رونده ای از نقد حاصل شده است؟ مگر تولید موسیقی در هر جامعه ای با معیار نقد انجام می پذیرد؟ و بسیاری پرسش های دیگر که وقتی خوب فکر می کنم، می بینم این نقدنویسی ها کاری شبیه آب در هاون کوبیدن بوده اند. در همه جای دنیا، منطق عرضه و تقاضای کالا، فارغ از نقد و انتقاد است. اثری تولید می شود و به بازار می آید. آن گاه یا استقبال می شود و یا شکست می خورد. در صورت اول، ادامه دار و در صورت دوم، تکرار نمی شود.

هیچ گاه با نقد یک اثر، لزوماً اثر قوی تری تولید نمی شود. به گواهی تاریخ موسیقی ایران و جهان، تمام حرکت های نو و پیش برنده، همواره با تولید آثار جدید از سوی آهنگسازان، ترانه سرایان، خوانندگان و نوازندگان خلاق بوده است. منطق تولید آثار هنری نیز، پیش از اتکا داشتن به دانش، بر مدار ذوق طبیعی می چرخد و اگر این ذوق فوران نکند، آفرینشگر موسیقی راه به جایی ندارد. بنابراین گاهی ممکن است نقد موسیقی در واقع نقد دستگاه آفرینش باشد که چرا فلان آهنگساز ذوق ضعیفی دارد یا چرا فلان خواننده صدای شش دانگی ندارد. از سوی دیگر بافت جامعه موسیقی ما و به طور کلی جامعه ایرانی با انتقاد، میانه خوبی ندارد. واکنش منفی، محصول صددرصد انتقاد است. کار به جایی می رسد که نه تنها اصلاحی صورت نمی گیرد، بلکه به سبب خشم طرف مورد انتقاد، ممکن است زیانی متوجه منتقد بشود که همواره می شود. با این وضعیت، هیچ دلیل قانع کننده ای برای گسترش نقد و نقد نویسی وجود ندارد. جمع بند شرایط موجود چنین حکم می کند که هر کس می تواند برای فرهنگ و هنر این مرز و بوم کاری انجام دهد و اگر نمی تواند، لااقل کاری به کار دیگران نداشته باشد.

 گستره فرهنگی ایران زمین، پر از شگفتی است. هر چه بیشتر دنبالش برویم، چیزهای جدید و دوست داشتنی تری می یابیم. شاید این یافته ها بیشتر به کار نوآوری موسیقی مان بیاید تا این که قلم به دست بگیریم و از کار جدید همکاران انتقاد کنیم. به جای نقد می توان از زیبایی های این موسیقی منحصر به فرد نوشت، از دستگاهی گرفته تا انواع بومی، مذهبی، خانقاهی، زورخانه ای و غیره. اگر با قلم زنی، موسیقی ما درست شدنی بود، با همین منطق، ورزش، سیاست، اقتصاد، صنعت، ترافیک و همه روزگار ما تا کنون درست شده بود. بر این اساس، دفتر نقدنویسی ام در حوزه موسیقی را با نقدی بر کنسرت گروه شمس در کاخ سعدآباد بستم. هیچ توصیه ای هم به دوستان و همکاران مطبوعاتی ندارم. این بن بست فقط یک تجربه شخصی است و دلیلی ندارد که آن را به عموم سرایت دهیم. فقط شرح ماجرا گفتم تا اگر کسانی از کنه قضیه خبر ندارند و علاقه مندند وارد این میدان شوند، لااقل بدانند اوضاع از چه قرار است. در پایان، رشته سخن را بر اساس آن که پایان سخن، آغاز موسیقی است به حنجره پرسوز بانو دلکش حواله می دهم.

 

مابقی حرف هایم را از زبان بانو دلکش بشنوید