شهری از عشق، آباد
سفرنامه ترکمنستان-بخش نخست
شهری از عشق، آباد
سفر دور دراز من به آسیای میانه روز سهشنبه 24 اسفند 1389 خورشیدی (15 مارس 2011 میلادی) از شهر مشهد آغاز گردید. البته یک روز زودتر با قطار به مشهد رسیدم و شبی را در خانه دوست گرامی هوشنگ جاوید بیتوته کردم. هوشنگ زحمت بسیار کشید و علاوه بر مهماننوازی به سبک خراسانیاش، مرا تا پای سواریهای قوچان بدرقه کرد. برف ناگهانی و البته آبکی در مشهد باریدن گرفت ولی خیالی نبود تا به نزدیک قوچان رسیدیم. زمین از سفیدی برف خیرهکننده مینمود. در خروجی شهر قوچان وقتی میخواستم به سوی باجگیران راهی شوم، یکی از رانندگان خطی گفت عجله کن، تا ساعت سه و نیم مرز بسته میشود. نمیدانستم مرز خروج از کشور هم ساعت کار دارد. خلاصه هر چه بنده خدا در جاده کوهستانی قوچان-باجگیران گاز داد، دست آخر سر ساعت سه و بیست دقیقه وارد سالن مسافری ایستگاه مرزی شدم و خدمت برادر افسر انتظامی عرض ادب کردم. سرش شلوغ نبود ولی گفت به آن یکی باجه بروم. آن یکی هم دو نفری را در نوبت داشت. وقتی عرض ادب کردم، فرمود به همان باجه اولی بروم. برگشتم و عرض کردم چنین است. ایشان هم دوباره حواله به همکارش داد و چون این بازی مهرورزانه کمی به درازا کشید، یکی از برادران انتظامی فرمود ساعت سه و نیم است و مرز بسته شده، برو فردا بیا! چارهای نبود و میبایست باز میگشتم. در یک آن به یاد آوردم سیوچند سال پیش وقتی آقای شجریان فریاد میزد «برادر بی قراره» ، من و امثال من با چه رویایی به این آهنگ گوش میدادیم و اینک سالها پس از آن ماجرا، ظاهراً برادران بیقرار که نه، بسی برقرار تشریف دارند و عرقریزان در خدمت خلق!

مهمانسرای کوچک باجگیران
کوچکترین شهر ایران
بر اساس قوانین وزارت کشور، نقاط روستایی بالای 5000 نفر جمعیت میتوانند عنوان شهر و شهرداری بگیرند اما یک استثنا شاید در کل ایران باشد و آن شهر کوچک باجگیران است که به زحمت جمعیت 1200 نفری را در خود جای داده و جالبتر این که شهرداری آن در سال 1301 خورشیدی راهاندازی شده است! بگذریم؛ خلاصه و خوشبختانه به همت شهرداری باجگیران، یک مهمانسرای کوچک و نسبتاً تمیز ساختهاند تا در راه ماندگانی همچون من با دادن 20 هزار تومان شبی را به دور از گرگهای کوهستان بگذرانند. خیلی هم بد نشد. وقتی به شب میخوری، خیلی تفاوت ندارد کجا باشی.

سر در ورودی شهر عشقآباد از جاده جنوبی منتهی به ایران
ورود به خاک ترکمنستان
صبح روز چهارشنبه 25 اسفند (16 مارس) بار دیگر خدمت برادران انتظامی پاسگاه مرزی باجگیران رسیدم و تقریباً یک ساعت بعد از خدمتشان مرخص شدم. این بار نوبت ترکمنها بود تا دو ساعت سر پا انتظار خدمتگزاریشان را بکشیم. من که باری نداشتم ولی آنان که گونیگونی بار برنج و پفک از ایران خریده بودند، اسباب زحمت ما هم شدند. بخش دریافت عوارض ترکمنستان و همچنین پزشک مرزی خیلی زود مرخصمان کردند ولی گمرکیهای ترکمن به سادگی دستبردار نبودند و همه چنتهها را بیرون میریختند، حتی کوله کوچک نوتبوک من هم میبایستی تخلیه شود. مأمور ترکمن به دوربین عکاسی و فیلبرداری و حتی نوتبوک گیر داد که مبادا نو باشند. یعنی من خدای نکرده تجارت این جور اسباب را نکنم. توصیه جدی کرد تا خود عشقآباد از جایی عکس نگیرم. دست آخر هم به نیم کیلو بادام پوست نازک اهدایی مادرم گیر داد که کجا میبری. تعارف کردم چندتایی بخورد. برداشت و گفت کمپلت (همهاش) مال من. گفتم بیخیال، اینها سوغاتی است. چندتایی دیگر برداشت و به زحمت رضایت داد بار سفر ببندیم. بعد نوبت یک راننده ون فرصت طلب رسید که با وجود داشتن مسافر سفارشی، 40 منات (14 دلار) از من بگیرد تا مرا به عشقآباد ببرد. سرما و مه شدید ارتفاعات باجگیران حکم میکرد که بپذیرم.

معماری بر جای مانده از دوران کمونیستی
از خود پاسگاه مرزی تا شهر عشقآباد فقط 35 کیلومتر راه است ولی همهاش سرازیری و کوهستانی. این یعنی این که فلات ترکمنستان، نسبت به استان خراسان، خیلی پایینتر است و در نتیجه وقتی به 5 کیلومتری شهر میرسی، تفاوت دما را کاملاً احساس میکنی و البته خیلی چیزهای دیگر. راننده بیانصاف دم در یک پاسگاه دیگر پیاده کرد و گفت بیشتر از این جلو نمیرود، ضمن این که ملزم بودیم، بار دیگر از کنترل گذرنامه بگذریم. در واقع پلیس مرزی ترکمنستان –دست کم از سوی ایران به سمت عشقآباد- دوجداره است. اگر به هر دلیلی از اولی در بروی، احتمالاً دومی یقهات را میگیرد. خلاصه اجازه ورود به شهر دادند و اما چه شهری؟ این جا دست کم 5 کیلومتر با دیواره شهر فاصله داشت، چه رسد به مرکز شهر. علاجش هم پول بود.

نمایی از معماری نوین شهر
آن جا چند خودروی لوکس مرا به سوی خود کشیدند، جوانی خوش تیپ با یک تویوتای مدل بالا گفت 40 منات میگیرم تا مرکز شهر ببرم، در حالی که آن نامرد قرار بود در ازای همین مبلغ مرا از پاسگاه مرزی به مرکز شهر ببرد. ناچار پذیرفتم و همچون مقامات عالیرتبه سوار تویوتا شدم. پسر خوبی بود. اهل زندگی و چند باری هم به ایران آمده بود. به امام رضا (ع) ارادت داشت و تنها برای زیارت خود را به زحمت انداخته بود. توصیه های خوبی کرد. از جمله امر شریف عکس گرفتن که برای من خیلی جذاب بود و از نظر او کاری بیهوده و پر دردسر. میگفت، مواظب باش وگرنه دوربین ات را میگیرند و البته خودت را هم به همچنین. با این حال برخی اوقات میگفت از داخل ماشین میتوانی عکس بگیری. در ادامه مرا از منطقهای عبور داد که خیلی خوشساخت و تمیز بود و چون شهوت عکس گرفتن من گل کرد، نهیب زد که بیخیال، زیرا این جا محل کاخ ریاست جمهموری است و عکاسی مجازات سنگینی دارد. خلاصه تا دو کیلومتر، این ممنوعیت برقرار بود ولی چه فایده؟ زیباترین معماری عمرم را در این مجموعه کاخها و ساختمانهای پیرامونی دیدم و حسرت نمایش آن برای شما گرامیان بر دلم ماند.

نمای دیگری از معماری نوین شهر

ایستگاه راهآهن عشقآباد

این دیزی ترکمنی را با همه مخلفاتی که ملاحظه میکنید در ایستگاه راهآهن عشقآباد میفروشند 4 منات یا به عبارتی 1140 تومان ایران و در واقع 1 دلار! البته هر که مزاجش گوشتی نیست و از این همه چربی گریزان است، بهتر است عطایش را به لقایش ببخشد. آن چه داخل لیوان دیده میشود، ماست است و دوغ نیست. ترکمنها ماست را مانند ما نمیخورند، بلکه مینوشند!
عشقآباد در یک نگاه
شهر عشقآباد (انگلیسیAshgabat ، ترکمنی Aşgabat، روسی Ашхабад) بزرگترین شهر و پایتخت جمهوری ترکمنستان است که نامش را همانند کشورش از زبان فارسی به عاریت گرفته است، خیلی راحت و آسان یعنی شهر عشق، شهری که احتمالاً با نیروی عشق! آباد شده است. عشقآباد تقریباً با یک میلیون نفر جمعیت درست در نوار شمالی ایران 35 کیلومتری مرز باجگیران و 250 کیلومتری شمال غرب مشهد قرار دارد. ترکیب جمعیتیاش عموماً از قوم ترکمن است ولی اقلیتهای روسی، ارمنی و آذری نیز در آن سکونت دارند. عشقآباد امروزی با آن چه از شوروی کمونیستی بر جای مانده است، خیلی تفاوت دارد. به راحتی میتوان ساختمانهای پیش و پس از استقلال جمهوری ترکمنستان از شوروی پیشین را تشخیص داد.

نمایی از دانشگاه عشقآباد

دانشجویان موسیقی دانشگاه عشقآباد که از کلاس دوتار باز میگشتند

دانشجویان و دانشآموزان دختر همگی با این فرم لباس بیرون میآیند
پیشینه
شهر نسبتاً جوان عشقآباد تا سال 1818 میلادی بخشی از خاک ایران و البته روستایی در حال رشد و با همین نام بود که تحت شرایط پیمان آخال Akhalبرای همیشه به روسیه تزاری واگذار شد و در واقع معمار عشقآباد نوین روسها بودند که آن را بر اساس معماری و شهرسازی خود گسترش دادند. عشقآباد از محلی به نام نساء پایتخت باستانی امپراتوری اشکانی خیلی دور نیست. سر راه ویرانههای جاده ابریشم قرار دارد که در ادامه به شهری ماری (مرو) و از آن جا وارد خاک ازبکستان امروزی میشود. در سال 1948 گرفتار زمینلرزه بزرگی با 40 هزار کشته گردید و بعد از آن دوباره سر برآورد. دلیل توجه روسها به توسعه عشقآباد، نزدیکی آن به مرز ایران به عنوان کشوری زیر نفوذ بریتانیا بود.
حاشیههای سفر
هتل محل اقامتم در عشقآباد، ساختمانی 9 طبقه به همین نام بود که از بیرون بسی خوشگل مینمود. به نظر میآمد 3 یا چهار ستاره باشد ولی وقتی 25 دلار دادم و وارد اتاق شدم، دیدم اصلاً ستارهای ندارد. آسانسورش مال دوره استالین بود و در و پیکرش بوی لنین میداد ولی ورودی هتل شامب لابی، رستوران و فروشگاه و آرایشگاه آدم را گول میزد که به جای درست و درمانی آمده است. این یعنی توجه بیش از حد به ظاهر و بی اهمیت دانستن داخل و باطن.

هتل یا به قول خود ترکمنها مهمانخانه عشقآباد نزدیک ایستگاه راهآهن و درست رو به روی سفارت آمریکا

این هم نمایی از اتاق 25 دلاری من که اصلاً به نمای بیرونی هتل عشقآباد نمیآید

این جوان 20 ساله که پدر ترکمنی، مادری ایرانی و اسمی هندی داشت، گارسون خوشبرخورد هتل ما بود. راما ترکی و روسی را مثال بلبل بلد بود ولی دریغ از یک کلام زبان مادری. هیچوقت هم ایران نیامده بود تا چیزی یاد بگیرد. مادرش هم لابد عقلش نرسیده بوده چیزکی یادش بدهد. ترکیه هم نرفته بود ولی عجیب با گویش ترکی استانبولی آشنا بود.

این هم آرایشگر هتل ما که در سالن همکف به قیچیکاری موی مردان میپرداخت. در ضمن من پیش از سفر با سه هزار تومان موهای سرم را کوتاه کردم. شاید این جا میآمدم بهتر بود!
مطالب مرتبط:
Hooshang Samani