سفرنامه ازبکستان – بخش چهارم

فرار از شهر پلیس­‏ها

روزهای خوش من در کشور ازبکستان صبح روز جمعه پنجم فروردین (25 مارس) به پایان رسید. هوای بارانی و دلپذیر سمرقند وادارم کرد تا ظهر در هتل بمانم. ساعت 12 وقت خروج اجباری Check out بود. به راننده تاجیکی­‏ام شمس­‏الدین صدری زنگ زدم تا گشت دیگری در شهر بزنیم ولی هوای بارانی چندان یار نبود. خواستم از مسجد بزرگ بی­‏بی خانم فیلم بگیرم که از بخت بد ما چند مهمان دولتی از قزاقستان آمده بودند و پلیس آن جا را قُرُق کرده بود. ناچار به رستورانی به انتخاب شمس­‏الدین رفتیم که ناهار زهرمارش (مرغ نیم­‏پخته) قوز بالا قوز شد. چاره­ای نبود که به ایستگاه راه­‏آهن سمرقند بروم و از ساعت 2 بعدازظهر تا ساعت حرکت 5:30 در سالن زیبا و البته بسیار خشک و بی­روح کشیک بدهم. در به در دنبال پریز برق گشتم و در گوشه­‏ای از سالن یکی یافتم و با دلی خوش مشغول نگارش سفرنامه شدم که 15 دقیقه بعد حضرت پلیس بر سرم نازل شد که این جا چه می­کنی و این کابل برق در کامپیوتر تو چه می­‏کند؟ خلاصه گفت کاسه کوزه­‏ات را جمع کن و البته وقتی فهمید ایرانی هستم، گفت منم تاجیکم ولی ببخشید که اجازه ندارم در این خصوص کاری برایت بکنم. گفتم مهم نیست. همین که دو کلام فارسی با من حرف زدی، چاکرتم. خلاصه کوله به دوش راهی محوطه ایستگاه و خیابان بارانی شدم تا ساعت حرکت قطار نزدیک شد.

 

 سفرنامه ازبکستان

تندیس امیر تیمور (همان تیمور لنگ کتاب­‏های درسی) در یکی از بزرگ­ترین میدان­‏های تاشکند

 

اما این بدبیاری پایان ماجرا نبود. ساعت 9 شب که به خوبی و خوشی وارد هتل 4 ستاره ازبکستان واقع در شمال شهر تاشکند شدم، امیدوار بودم صبح فردا، روز پر باری را آغاز کنم. تنها خاطره خوشم از این شهر، پیگیری­‏های تلفنی خانم گلنازه مومن­‏آوا مسئول جایگیری Reservation هتل بود. گلنازه در سمرقند نیز از طریق تلفن هتل پیگیر وضعیت من بود. در تاشکند هم وقتی با سیم کارت ازبکستان به او پیامک دادم، مرتب هم تلفن می­‏زد و هم پیامک می­‏داد که مبادا در خصوص دو شب اقامت از پیش خریداری شده در تهران، مشکلی پیدا کنم. صبح هنگام، از پنجره دیدم هوا همچنان بارانی است و برای آدم جست­وجوگری چون من که می­‏خواهد فیلم و عکس بگیرد، چندان خوب نبود. ناچار گشتی در میدان امیر تیمور درست روبروی هتل زدم و وارد موزه امیر تیمور شدم که علی­رغم وجود دیدنی­‏های بسیار، دوربین­‏هایم را در همان ورودی گرفتند و لخت و عور فرستادند بالا. نتیجه این که در این خصوص حرفی برای گفتن ندارم.

 

سفرنامه ازبکستان

موزه امیر تیمور در میدانی به همین نام

 

خیلی امیدوار بودم در تاشکند از طریق یکی از دوستان تاجیکی، دیداری با خانم یولدوز توردیوا خواننده فارسی زبان ازبکستان داشته باشم. دوستم در اتوبوس بخارا به سمرقند که اتفاقاً دانشجوی موسیقی در تاشکند بود، می­‏گفت با شوهر یولدوز رفیق است و می­‏تواند قرار ملاقات بگذارد. اما در تاشکند، فقط یک بار پاسخ تلفن مرا داد و دیگر نشد. نمی­‏دانم چه پیش آمد. خواستم از طریق دیگر دوست بخارایی­‏ام صدرالدین گل­‏نظر که اتفاقاً او هم با خانواده یولدوز توردیوا آشنا بود، کمک بگیرم اما شماره او فاقد کد بخارا بود و من هر چه در هتل از این و آن پیش­‏شماره بخارا جست­وجو کردم، کمتر یافتم. در حالی که اگر در همین ایران خودمان اگر از بچه­‏های دبستان بپرسی کد اصفهان و مشهد چیست، مانند بلبل می­گویند 0311 و 0511 ، بگذریم که سخن دراز است. خلاصه گشت­‏زنان سر از کلیسای بزرگ تاشکند سر درآوردم. روز شنبه و کلیسا تقریباً پر بود. زنان و مردان بسیار در سنین مختلف و بیشتر هم کهنسال دور تا دور یک چیزی شبیه به سفره بزرگ هفت­‏سین ایستاده بودند و در حالی که امام­شان یا همان پدر مقدس به همراه چند دستیارش می­گشت و دعا می­خواند، نیایش می­کردند. پیشتر کلیسای تهران را دیده بودم ولی آدم کم داشت و خیلی دستگیرم نشد اما کلیسای بزرگ تاشکند پر مشتری بود و چقدر این مومنان مسیحی خوراکی با خود آورده بودند. روی میز پر بود از انواع نان و کلوچه. کسی کاری به کار من نداشت. خیلی دوست داشتم فیلم و عکس بگیرم ولی نیرویی مرموز می­گفت فقط تماشا کن و اگر می­توانی همانند آن­ها نشان صلیب درست کن که بلد نبودم. تعداد شمع­هایی که روشن کرده بودند از شام غریبان ما بیشتر بود. آن چه من در گشت نیم ساعته دیدم، شکلی از دینداری بود که تنها تفاوتش با مسلمانی عنوانش بود، یعنی مسیحیت. ادای احترام به مریم مقدس و صلیب، روشن کردن شمع، دادن کادو (نقدی و غیر نقدی) و عقب­عقب رفتن هنگام خروج، دقیقاً همانند کارهایی بود که مسلمانان در محیطی مانند حرم امام رضا (ع) دنبال می­‏کنند.

 

سفرنامه ازبکستان

کلیسای بزرگ تاشکند

 

از کلیسا آمدم بیرون و گفتم با مترو چند جایی بروم. چون مسیرها را بلد نبودم و بدبختی اندکی خواندن خط روسی را یاد گرفته بودم، به تابلوهای راهنمای مترو خیره شدم تا زورکی چیزی بخوانم. برای مثال ایستگاه­ امیر علیشیر نوایی را خواندم. ناگهان دستی بر شانه­‏ام فرود آمد. مأمور و البته معذور جوان مرا به نزد رئیسش که ده متری آن طرف­تر بود برد و او به زبانی که خیلی برایم مفهوم نبود سوال پیچم کرد. تازه فهمیدم خیره شدن به تابلوها نه تنها لو می­‏دهد که بیگانه هستی، بلکه تا اندازه­‏ای برای فضای به شدت امنیتی ازبکستان غیر عادی است. گذرنامه را می­‏خواست که داخل اتاق جا گذاشته بودم ولی طرف ول کن نبود. خواهش کردم به هتل بیاید. قبول نکرد و گفت زود برو بیار. من هم چون آدم درستی هستم، دو دره بازی نکردم و رفتم آوردم. کلی گذرنامه را چپ و راست کرد و گفت حالا می­‏توانی سوار مترو شوی و اما متروی شهر تاشکند که در تمام آسیای میانه تک و تنهاست و تالی ندارد. سال ساختش هر چه باشد بی­گمان به دوران استالین یا نهایت خروشچف بازمی­‏گردد، با واگن­‏هایی بسیار قراضه و صدایی خیلی مهیب که آدم ناچار می­‏شود دست مدیران متروی تهران را ببوسد. بگذریم.

 در ازبکستان و به ویژه تاشکند چیزی که زیاد به چشم آدم می­‏خلد، پلیس است. آن قدر که احساس می­‏کنی وضعیت غیر عادی است. تقریباً همه جا دیده می‏­شوند، در خیابان، روبروی ساختمان­‏های دولتی (نظامی و غیر نظامی). وقتی وارد ایستگاه مترو می­‏شوی، چیزی شبیه روزهای ناآرامی تهران می­‏بینی. گروه گروه پلیس از در و دیوار مترو بالا می­‏روند. هیچ جای این زیر زمین بدون پلیس نیست. تازه دوربین­‏های مدار بسته هم آدم­‏ها را می­‏پایند. نفهمیدم این همه پلیس دنبال چه هستند. آیا واقعاً امنیت ازبکستان این قدر شکننده است؟ باز هم بگذریم. در جای دیگری از شهر تاشکند از زیر زمین به روی زمین آمدم و مشغول عکس­برداری شدم. هنوز عکس دومی را نگرفته بودم، یک پلیس تک و تنها آمد و گفت دوربین را ببینم. خلاصه همه عکس­‏های داخل آن را دید و چون پرابلم Problem نبود گفت هر چه می­‏خواهی عکس بگیر ولی از مترو و از پلیس نگیر. بعد نمی­‏دانم چه شد هوس کرد کمکم بکند. گفت بیا این جا یک مسجد هست عکس بگیر. خودش هم افتاد جلو و من هم ناگزیر دنبالش. برای این که بنده خدا شغلش را از دست ندهد، عکس نمای نزدیک از وی منتشر نمی­کنم.

 

سفرنامه ازبکستان

 

خلاصه بعدش صحبت ناهار پیش آمد. یک تعارف اصفهانی کردم مهمان من باشد. گفت ناهار خوردم ولی بیا ببرمت یک رستوران خوب. خلاصه رفتیم و نشستیم و آقا پلیس شد دیلماج (مترجم) بنده تا به گارسون حالی بکند چه چیزی بیارود! خلاصه شوربا (همان دیزی خودمان با حالتی متفاوت) سفارش داد و بعد گفت آبجو می­خوری؟ گفتم نه. فوری پاسخ داد ولی من می­خورم. گفتم باشه، یکی سفارش بده. وقتی آبجو را آوردند، بی­‏درنگ زیر میز قایم کرد. گفتم مگر خوردن آن قدغن است، با اشاره به لباسش گفت نه ولی برای من آره. گفتم خب، ببر خانه­‏ات بخور. گفت نه، خاتون (همسرش) نمی­‏گذارد. خلاصه در آن را باز کرد و هی در لیوان می­‏ریخت و کم­کم می­‏خورد و گاهی به من یادآوری می­‏کرد، طوری جلوی او بنشینم که از پنجره رستوران دیده نشود! اما آقا که تازه کله­‏اش داغ شده بود، سفارش کوکاکولا و سالاد هم داد. بعد سیگار سفارش داد ولی خدا پدرش را بیامرزد، پول سیگارش را فوری داد. کم­‏کم وقت رفتن بود. گفت عجله نکن و بعد به گارسون یک بطری دیگر آبجو سفارش داد. گفتم تو بشین بخور، من می­روم.  خلاصه گارسون آمد و پول میز را از من گرفت و آقا پلیس که حسابی سرش داغ بود، رخصت داد بروم! با اشاره دست نزدیک­ترین ایستگاه مترو را نشانم داد!

 

سفرنامه ازبکستان

این هم نمایی نزدیک از همان مسجدی که بابت عکاسی از آن، حدود 4 دلار پول آبجو و سالاد و نوشابه آقا پلیس را دادم!

 

سفرنامه ازبکستان

 

این تندیس بتونی را در یکی از پارک­‏های تاشکند دیدم. مردی در حال نواختن دایره است و خر بینوا هم دهان باز کرده بود. حالا چه غلطی می­‏کرد، نمی­‏دانم.

 

سفرنامه ازبکستان

 

شب هنگام وقتی خسته به هتل باز می­‏گشتم تا دومین شب بی­‏ثمرم در هتل ازبکستان را بگذرانم، صدایی مرا از خود بیخود کرد. دیدم در تالار هم کف هتل ازبکستان محفل عروسی برپاست و این دو نوازنده احتمالاً تاجیک (از قیافه حدس می­زنم) سرنا و دایره می­ن‏واختند. فرصتی نبود دوربین فیلمبرداری را از اتاق بیاورم. با همان دوربین عکاسی فکسنی، قدری فیلم گرفتم که الان فقط صدایش را می­‏توانم برای­تان بارگذاری کنم. لحن سرنای ازبکستان با سرنای خودمان خیلی تفاوت نداشت.

 

سرنا و دایره نوازندگان ازبکستانی را بشنوید

 

سفرنامه ازبکستان

مرز  ازبکستان و قزاقستان

 

گویا ماجرای نقره­‏داغ شدن من در ازبکستان هنوز دنباله­‏دار بود. صبح فردا حدود ساعت 11 از هتل تسویه حساب کردم و با یک تاکسی به صورت دربست تا مرز قزاقستان رفتم. از خود هتل تا مرز 20 دقیقه راه بود. تاشکند زیادی لب مرز است. در آن جا کاروان پیادگان را دیدم که چمدان به دست و بقچه به دوش راهی قزاقستان بودند. مرز به روی هر گونه خودرویی بسته بود و در نتیجه همه مسافران در ابتدای مرز پیاده می­‏شدند و چند صد متری پیاده­‏روی می­‏کردند. اما مرز چند لایه ازبک­‏ها، هنوز داستان داشت. وقتی نزدیک­تر شدم، صدها نفر پشت در ایستاده بودند. یکی­‏یکی داخل می­‏رفتند ولی از جمعیت چیزی کم نمی­‏شد، چون گروه گروه به آن اضافه می­­‏شد. خلاصه کوله به دوش پرسه می­‏زدم که دلالان مرزی مرا شناسایی کردند و گفتند 50 دلار بده تا بدون نوبت ببریمت آنسوی مرز. گفتم پلیس چه می­‏شود. فرمودند حق و حساب پلیس در همین 50 دلار محفوظ است. پذیرفتم و آن­ها که سه نفر بودند مرا از صف اول عبور دادند. نفر اول که با من حرف زده بود، نیامد و با دوتای دیگر به سوی لایه دوم از مرز ازبک­‏ها رفتیم. آن جا نیز با چند اشاره مرا از دو صف دیگر عبور دادند و البته برگه اظهارنامه دارایی­های شخصی را هم پر کردند. در ورود به ازبکستان نیز این برگه را پر کرده بودم. خلاصه از دست پلیس مرزی ازبکستان خلاص شدیم و وارد دفتر پلیس مرزی قزاقستان شدیم. دلال خواست مرا بی­‏نوبت ببرد که یک پلیس توپول قزاق ممانعت کرد و گفت برو تو صف. دلال به او حالی کرد که قضیه از چه قرار است. بعد خود پلیس گفت دنبالم بیا و رفتیم سالن و به اتفاق یک پلیس دیگر هر چه درون کیف و جیبم بود، بیرون ریختند و دلارهایم را شمردند. بی‏خودی می­‏پرسیدند از کجا آمدی و به کجا می­روی. خلاصه دلال گفت یه چیزی بده وگرنه این پرسش‏­ها تمام شدنی نیست. پول خرد من 6 دلار بود. دادم و رضایت دادند. بار و بنه را بستیم و به آخرین کنترل مرزی قزاقستان رفتیم. پیش از این که گذرنامه را به گیشه بدهم، نگاهی به کیف پولم کردم، دیدم یک اسکناس 100 دلاری نیست. به دلال گفتم، گفت کار همان پلیس قزاق است. باز گشتم و مطالبه پولم را کردم. با اکراه دست در جیبش کرد و با نشان دادن یک دلاری­‏ها گفت خودت به من دادی. خلاصه این هنر کف­زنی هموطنان قبیله فیوج کرمان ظاهراً در این جا هم شناخته شده بود. پول را گرفتم و از مرز گذشتم. ظاهراً داستان می­‏خواست به خوشی پایان پذیرد که دلالان مطالبه 100 دلار کردند. گفتم قرار ما 50 دلار بود. خلاصه نشد که نشد و به زور با 93 دلار مرخص­شان کردم. تجربه تلخی بود ولی حق من همین بود. می­‏خواستم با اهرم پول، نوبت دیگران را بخرم و در واقع حق­‏شان را پایمال کنم که این گونه نقره­‏داغ شدم.

 

حاشیه­‏های سفر

همان طور که خواندید این بخش از سفرنامه همه­‏اش حاشیه بود!

 

مطالب مرتبط:

سفرنامه ترکمنستان-بخش نخست

سفرنامه ترکمنستان-بخش دوم

سفرنامه ترکمنستان-بخش سوم

 نوروز در بخارا

عروس بخارایی

 شهر ترانه­های شرقی