شهری بدون تاکسی
سفرنامه قزاقستان – بخش نخست
شهری بدون تاکسی
قزاقستان سرزمین پهناوری است. آن قدر که اگر ایران و ترکیه را درونش بریزیم، باز هم جا دارد، بیش از دو میلیون و پانصد هزار کیلومتر مربع. ما که در گشتن کشور خودمان ناتوانیم، پر روشن است نمیتوانیم به همه جای قزاقستان سرکشی کنیم. این بود که فقط باریکهای را از پیش انتخاب کردم و پس از گذر از مرز شمالی ازبکستان، وارد یکی از استانهای جنوبی قزاقستان با مرکزیت شهری به نام شیمکنت Shymkent شدم. درست از لب مرز 100 کیلومتر راه بود و چقدر هموار و بی پیچ و خم اما در عوض تا دلتان بخواهد دستانداز داشت. آسفالتش فریاد میزد از زمان برژنف (حدود 1980 میلادی) مانده است. در آسیای میانه جاده اساساً هیچ گاه اهمیت اولی نداشته و هنوز هم ندارد. توضیحش بماند برای بعد.

تندیسی در یکی از میدانهای اصلی شیمکنت
شیمکنت از نظر وسعت تنه به تنه اصفهان میزند ولی جمعیتش خیلی کمتر است، حدود 300 هزار نفر. در ورودی شهر یک زمین بسیار بزرگ پر از خودروهای لوکس بنز، BMW ، لکسوس، کمری و گلف به چشم میآید و این نشان میدهد شما به شهر آدمهای ماشینباز آمدهاید. در ماشینبازار شیمکنت به اندازه همه اصفهان، خودروی لوکس و گرانقیمت وجود دارد اما این جا گران نیست. عموماً زیر 25 هزار دلار قیمت دارند! که اگر بیاوریم ایران هیچ کدام زیر 50 میلیون تومان نخواهند بود! روز آخر وقتی با رانندهای در آلماتی صحبت میکردم، میگفت ما کارخانه ماشینسازی نداریم و ناچاریم ماشین وارد کنیم. ته دلم گفتم ای کاش ما هم نداشتیم!
سرزمین کشک و قارچ

طبیعت سبز و بیکران، خیال قزاقها را از برخی جهات آسوده کرده است. برای مثال دغدغه قارچ و مزرعه پرورش قارچ و موافقت اصولی از اداره صنایع و یا جهاد و کشاورزی و دویدن دنبال وام تبصره 3 ندارند. زیرا حضرت حق با چند رعد و برق و نمنم باران، قزاقهای کارکن را به چیدن قارچهای خوشمزه و کاملاً طبیعی دعت میکند. آن قدر زیاد است که در ابتدای ورود به شهر شیمکنت، چند کیلومتر پی در پی فروشندگان قارچ طبیعی را میبینی که هر کدام به فاصله ده تا بیست متر از یک دیگر ایستاده و بستههای یک کیلویی قارچ را حراج کردهاند.

کشک از محصولات فراوان و رایج قزاقستان و فروختن آن هم برای خودش شغل مستقلی است. کشکفروشیهای زیادی در بیرون و درون شهر دیده میشوند. هم کیلویی میدهند و هم دانهای. هر دانه کشک بسته به اندازهاش، بهای متفاوتی دارد. معمولاً از 20 تا 40 تنگه قزاقی Tenge برابر با 150 تومان تا 300 تومان ایران.

این دختر خانمی که دم در اتوبوس ایستاده، مسافر نیست، راننده هم نیست. همان شاگرد شوفر خودمان است. در ایستگاهی که من پیاده شدم مدام داد میزد: انقلاب، آزادی بیا بالا، البته به زبان خودشان! سرتاسر شهر چند صد هزار نفری شیمکنت با همین الگو به هم وصل میشود. یعنی تاکسی یخ. به جای آن صدها دستگاه اتوبوس، مینیبوس و خودروهای 10 نفری ون به کار مسافرکشی مشغولند. روی هیچ کدامشان مبدأ و مقصد ننوشتهاند. فقط یک شماره دارند، از 1 تا 138 و الی آخر. هر کس نیک میداند برای رسیدن به مقصد باید سوار کدام شماره بشود، همین. در ضمن اگر کسی به مسیر شمارهها آشنا نبود، شاگرد شوفرهای عموماً مونث در همه ایستگاهها داد میزنند کجا و کجا. بیلیت میلیت هم یخ. همین شاگر شوفرها یک کیف کوچک به گردن آویختهاند و تا دلتان بخواهد پول خرد داخل آن هست. کرایهها را داغ داغ جمع میکنند. علاوه بر دختران و پسران، پیرزنان هم در کسوت شاگرد شوفری دیده میشوند. اینجا کار، عار نیست. هر کس بتواند روی دو پایش بیاستد، کار میکند. البته تاکسی تلفنی هست و گاهی در گوشهای از میدان یا خیابان یک تاکسی پارک شده، دیده میشود که در انتظار شکار مشتری است. یعنی چپ و راست خیابانها را دور نمیزند تا کسی را سوار کند.


تعریف کار در آسیای میانه با کشور ما تفاوت محسوسی دارد. به جرئت میتوان گفت جنسیت در این خصوص ابداً مطرح نیست. هر جنبندهای که نامش آدمیزاد باشد، در هر کاری که بتوان تصور کرد، وارد میشود، خواه نر باشد، خواه ماده. زنان کارگر، زنان فروشنده، زنان پلیس، زنان آرایشگر (عمومی)، زنان گارسون و غیره بسیارند. حتی من در باند فرودگاه بیشکک (قرقیزستان) خانمهایی را دیدم که لباس مراقب پرواز پوشیده بودند. کاری که در ایران صددرصد مردانه است و اساساً در پیرامون باند فرودگاههای ایران، زن جماعت راه نمیرود. در ضمن زن رئیس جمهور هم دارند، روزا خانم در قرقیزستان.

چنان که میدانید مردمان کشورهای آسیای میانه پس از انقلاب بلشوویکی روسیه (سال 1917 میلادی) و آغاز حاکمیت کمونیستی در اتحاد جماهیر شوروی، حق فعالیتهای مذهبی نداشتند و به اصطلاح 70 سال صدای اذان از مساجد آنها برنمیآمد. اکنون که آن محدودیتها نیست، علیرغم روسی شدن خیلی از مظاهر زندگیشان، گرایش دینی و به ویژه اسلامگرایی با درجههای گوناگون دیده میشود. وقتی در خیابانهای تاشکند قدم میزدم، باورش سخت بود در یک کشور اسلامی هستم ولی در شیمکنت قزاقستان در و دیوار فریاد میزنند که این جا یک کشور اسلامی و البته با مختصاتی غیر از جمهوری اسلامی است.

ساخت کلیسا و مسجدسازی، پدیدهای است که در بیشتر شهرهای آسیای میانه دیده میشود. در ماری ترکمنستان یک مسجد بزرگ و نوساز با الگوی معماری مساجد ترکیه خودنمایی میکرد. در خروجی شهر آلماتی به سوی بیشکک قرقیزستان کلیسایی در حال ساخت دیدم. در شهر بیشکک جالب بود که در کنار یک کلیسای کوچک، مسجد بزرگی میساختند. در بخش سفرنامه قرقیزستان آن را نشانتان خواهم داد.

وقتی از دور به این ستونها مینگری، انگار در فلات آناتولی (ترکیه امروزی) قدم میزنی و یادگار دوران امپراطوری روم شرقی را میبینی ولی از نزدیک معلوم میشود این جا محل کنسرتهای تابستانی است. به گمانم بلیت میلیت هم در کار نباشد. در و دیوار که نداشت.


قزاقستان تنها کشور آسیای میانه است که بازار مسافرت در آن داغ و تقریباً شبیه کشور ماست. علاوه بر قطار و هواپیما، اتوبوسهای نوین هم بسیارند و در پایانه مسافری شیمکنت فریاد میزنند آلماتی، آستانا (پایتخت) بیا بالا ولی این داستان در ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان و تاجیکستان به گونه دیگری است. گاهی آن قدر در تنگنا قرار میگیرید که وقتی یک تاکسی به مقصد شهری پر نمیشود، ناچارید پول صندلی خالی را بدهید تا راه بیفتد. در بخارای 300 هزار نفری وقتی اتوبوسی راهی سمرقند 600 هزار نفری و از آن جا به تاشکند 3 میلیون نفری است، دو ساعت داد میزنند تا پر شود. در حالی که پایانه آرژانتین تهران، هر 15 دقیقه به طور همزمان اتوبوسهایی به مقصد اصفهان، رشت، اراک، شیراز، کرمانشاه و تبریز و غیره دارد. بعداً در این خصوص بیشتر مینویسم.

ایستگاه راهآهن شیمکنت
حاشیههای سفر

این جوان رعنا قامت نامش عظمت عبدالرحماناف است. کاملاً اتفاقی آشنا شدیم. به روسی نیمبند پرسیدم کاتوری چاس (ساعت چند است؟) گوشی تلفن دستیاش را نشانم داد و بعد پرسید انگلیسی بلدم یا نه. خودش کمی بلد بود و خیلی ذوق داشت تمرین کند. چند قدمی با هم رفتیم و در یکی از ایستگاههای اتوبوس اصرار کرد با هم به محل کارش برویم. خلاصه رفتیم و یک ساعتی در کاسپی بانک Kaspi Bank نشستیم. عظمت 22 ساله و صاحب یک خودرودی بنز 9 هزار دلاری بود. گفتم اگه بیاری ایران دست کم 30 هزار دلار میخرند! نه او و نه همکارانش هیچکدام باور نمیکردند و مدام میخندیدند. انگار من شعبدهبازی راه انداخته بودم. در حالی که مردمان دیگری این شعبده را به راه انداختهاند!

وقتی همکارانش برای ناهار بیرون رفتند، عظمت به دوست دخترش تلفن زد و بدون این که صحبت کند گوشی را به دست من داد. خیلی اصرار داشت کمی انگلیسی با طرف صحبت کنم. البته شماره آشنا بود و آن سوی خط میدانست چه کسی تلفن کرده است. کمی چاق سلامتی کردم. در لابلای صحبتم عظمت اصرار داشت به دوست دخترش بگویم که او چقدر دوستش دارد. منم گفتم Azamat much loves you وگرنه ولکن ماجرا نبود. بعد گفت بریم بیرون چیزی بخوریم. رفتیم و مقدار خوراکی شامل بیسکویت، سامسا (سامبوسه) و دو عدد نارنگی گرفتیم. دست در جیبش کرد گفت یادم رفت پول بیارم. تو حساب کن تا بانک بهت بدم. پولش را دادم و برگشتیم بانک. وقتی همه چیز نوش جان شد مقداری اسکناس خارجی از هند و پاکستان و مصر و امارات و چند کشور دیگر نشانم داد و گفت یادگاری جمع میکنم. پول ایرانی به عنوان یادگاری خواست که من حتی یک اسکناس صد تومانی به همراه نداشتم. کیفم را نگاه کرد و یک اسکناس 1 مناتی ترکمنستان (برابر با 285 تومان) دید. گفتم این را برای یادگاری به ایران میبرم. مطالبه کرد و گرفت! بعد نشست پشت کامپیوتر و شروع کرد با دوستان مونثاش چت کردن. گفتم من نیاز فوری به اینترنت دارم. میشه 10 دقیقه کار کنم؟ گفت نه، اینترنت نداریم. این دستگاه فقط برای چت کار میکند! خلاصه مغبون از او خداحافظی کردم. فقط یک دستشویی رفتن در این بانک نصیب من شد. خیلی هم بهداشتی نبود.

نمیدانم شما با دیدن این استوانه چه تصوری دارید. خود من هم ابتدا گیج بودم که چنین مخزن نسبتاً بزرگی درون واگن قطار مسافری شیمکنت به آلماتی چه میکند. نزدیک شدم، بخار آب فریاد زد من یک سماورم. اما چه سماوری؟ با سوخت ذغال سنگ و جالب این که خود قطار برقی بود. سرتاسر مسیر 700 کیلومتری شیمکنت-آلماتی در دو خط رفت و برگشت دکل کاشتهاند و گلهگله قطار باری و مسافری از کنار هم میگذرند، بی آن که قطاری را تنها برای رد شدن قطار روبرو، یکی دو ساعت الاف نگه دارند. خدا پدر روسها را بیامرزد که دست کم یک زیرساخت درست و حسابی برای این منطقه باقی گذاشتهاند. بهای بلیت قطار در قزاقستان از ایران گرانتر است. 3000 تنگه قزاقی (21 دلار) برای 700 کیلومتر، در حالی که قطار چهار تخته تهران-اندیمشک با همین مسافت حدود 10 هزار تومان (9 دلار) است.
مطالب مرتبط:
Hooshang Samani