شهر شوم ایرانیان
سفرنامه ترکمنستان-بخش سوم
شهر شوم ایرانیان
ساعت 4 بامداد روز جمعه 27 اسفند 1389 (18 مارس 2011) از قطار عشقآباد-ماری پیاده شدم. با حکم جناب سرما به شرایط هتل ایریسگال Yrsgal با اتاق 44 دلاریاش رضایت دادم، گر چه فقط چند ساعت قرار بود مهمانش باشم و بدتر از همه این که اینترنت نداشت. در نتیجه لازم شد شب دوم اقامتم در ماری را به هتلی دارای اینترنت تغییر دهم و اما حکایت شهر ماری.

اسب و دوتار ارزش والایی در زندگی ترکمانان سنتی داشتند و امروزه نماد آنها نیز همچنان برایشان جذاب است.
پیشینه
جمهوری ترکمنستان کلاً 5 استان دارد و ماری مرکز استانی به همین نام و دومین شهر این کشور و درست در 350 کیلومتری شرق پایتخت قرار دارد. در گذشتههای دور ماریگیانا Margiana خوانده میشد که یکی از ساتراپهای* دوره هخامنشی با کشاورزی پیشرفته بود. مرو یا ماری از شهرهای باستانی آریاییان و از مراکز فرهنگی ایران بوده و پیشینه آن به پیش از میلاد مسیح میرسد. داریوش اول در سنگنبشته بیستون مرو را مَرگَوش نامیده است. اما جغرافیانویسان قدیم آن را مَرْگیانا نامیده و جداگانه ذکر کردهاند. مرگیان یا مرو، از سرزمینهای تابع اشکانیان به شمار میآمد و در این دوره شاهراه کاروانی آسیای غربی بود. پس از سقوط امپراطوری ساسانی توسط اعراب مسلمان، ماری به مرو تغییر نام داد. 20 سال بعد از اشغال ماری توسط اعراب، زیاد ابن ابی حکمران اموی 50 هزار خانوار را عرب از بصره به این شهر کوچاند ولی امروزه هیچ نشانی از عرب دیده نمیشود. ممکن است به مرور آنان به زادگاهشان بازگشته باشند.

نمایی از قلعه دختر در ماری قدیم
مرو در دوره سامانیان پر رونق بود ولی در حمله مغول ویران شد. در عصر صفوی پیوسته مورد حمله ازبکان بود. نبرد مرو در سال ۸۸۹ خورشیدی (۹۱۶ قمری) میان سپاه ازبکان به فرماندهی شیبک خان ازبک (بنیانگذار سلسله شیبانیان یا ازبکان) با سپاه قزلباش ایران به فرماندهی شاه اسماعیل یکم (بنیانگذار پادشاهی صفویان) رخ داد. در این جنگ که در نزدیکی مرو روی داد، سپاه ازبک شکست خورد و شیبک خان کشته شد. در پی این جنگ مرزهای ایران از سوی شمال شرقی به رود جیحون رسید و خراسان از دست ازبکان بیرون آمد. سرانجام در سال 1884 میلادی مرو به اشغال روسها درآمد و از 1924 میلادی بار دیگر به اسم قدیم خود بازگشت و با عنوان ماری یکی از توابع جمهوری ترکمنستان شوروی پیشین گردید.

شترداری در فلات ماری، رونق فراوان دارد

علیرغم وفور سوختهای فسیلی در ترکمنستان، این الاغ محترم همچنان محترم است و بار میبرد
شهر شوم
ماری هر عنوان و اعتبار و احترامی برای ترکمنهای امروزی داشته باشد، برای جماعت ایرانی، شهری یادآور خاطرات شوم و خانهخرابکن است زیرا این مکان، نقطه آغاز قرنها خفت و خواری ماست. ماری نه تنها خود تسلیم اعراب شد که با ایفای نقش نگونبارش در پایان بخشیدن به امپراطوری قدرتمند ساسانی، دوران تلخ تجاوز مغول، افغان، ازبک، روس، ترک عثمانی، انگلیسی و در نهایت عرب عراقی را برای ما رقم زد. مرگ یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی در 651 میلادی در این جا رخ داد. بدین سبب ایرانیان پیشین لقب خداه دشمن (دشمن خدا) به این شهر دادند. در واقع امپراطوری ساسانی با دو حرکت کیش و مات شد، نخست جنگ نهاوند که آخرین ضربه کاری سپاه اعراب به ایرانیان بود و سپس کشته شدن یزدگرد در شهر ماری که قرار بود از امیران آسیای میانه برای بازگشت به قدرت، کمک بگیرد و دست آخر گرفتار خشم آسیابانی شد که گویا به عنوان مهمان، سر و سری با همسر آسیابان داشته است! این روایت بهرام بیضایی است که آن را در نمایشنامه مرگ یزدگرد به تصویر کشیده است ولی عمده تاریخنویسان، طمع آسیابان به لباسهای فاخر یزدگرد را دلیل قتل او میدانند!

آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی
با سقوط ماری تا روی کار آمدن شاه اسماعیل صفوی در سال 1501 میلادی، کشوری به نام ایران یا هر چیز دیگر وجود نداشت. در واقع دقیقاً 850 سال ایران به معنی یک سرزمین و یک دولت مستقل روی نقشه جهان دیده نمیشد و هر چه بود، حکومتی ملوک الطوایفی و خراجگزار یک دولت خارجی مانند امویان، عباسیان، مغولها و سلجوقیان بود. ماری از منظری دیگر شاید برای شیعیان و دوستداران امام رضا(ع) نیز شهری شوم باشد. همین جا بود که خلعت نامیمون ولیعهدی بر تن امام هشتم شیعیان کردند و چند ماه بعد در حوالی طوس (مشهد امروزی) انگور زهرآلود به خوردش دادند. اهالی مرو اگر کمی مروت داشتند و تا آخرین روز زندگی امام رضا میزبانیاش را میکردند، امروزه فرزندانشان، مانند مشهدیها آدمهای پولداری بودند و البته فرودگاه کم پرواز ماری هم از غرش جتهای مسافری ایران و عربستان و سوریه و لبنان آرام و قرار نداشت!

دروازه نمادین ماری قدیم که توسط شهرداری بایرامعلی ساخته شده است
ماری قدیم، ماری جدید
در حال حاضر شهر ماری حدود 20 کیلومتر از خرابههای ماری قدیم فاصله دارد. ماری قدیم هم اینک در نزدیکی شهر کوچکی به نام بایرامعلی است و به جز آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی، آرامگاه یوسف همدانی و قلعه دختر، تقریباً چیزی از آن همه جلال و جبروت نمانده است. گر چه وجود دیوارههای شهر بر بزرگی و عظمت ماری گواهی میدهند.


آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی

آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی

آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی
ماری در دوران فرمانروائی سلجوقیان شهر مرکز امپراتوری بزرگ سلجوقیها گردید. در عهد سلطان سنجر (1118-1157)، این شهر پایتخت خراسان و از معتبرترین شهرهای ایران بود. آن زمان مردمان مرو ایرانی و زبانشان فارسی بوده است. هم اینک آرامگاه سلطان سنجر در ماری قدیم زیارتگاه ترکمانان است و زوار به طرز جالبی بر گرد مزارش چرخ میزنند و تبرک میجویند.

آرامگاه یوسف همدانی در ماری قدیم

ترشیهای رنگارنگ در بازار ماری
* ساتراپ همارز استان یا ایالت در دوره هخامنشی بوده است و به رئیس آن ساتراپی میگفتند.
حاشیههای سفر

همان طور که در این عکس میبینید، کارگر ترکمن مشغول نقاشی دیوار بازار مرکزی ماری است. حال با توجه به عکس بعد تصور کنید، آن بنده خدا که طناب را نگاه داشته است، هوس سیگار کشیدن بکند و یا بخواهد تلفن همراهش را جواب بدهد. آن وقت چه بر سر این بنده خدا میآید. اگر در ایران به کارگری بگویند این گونه کار کن آیا زیر بار میرود؟


از نظر من سفر یعنی بافتن مجموعهای از رشتهها و بعد پنبه شدن همه آنها بر اثر اتفاقاتی که هیچ گاه فکرش را نکرده بودی. این جوان 32 ساله که در قلعه دختر به خودروی اپل قرمز رنگش تکیه داده، اسمش کاکاجان است. وقتی ساعت 4 بامداد روز جمعه 27 اسفند 1389 (18 مارس 2011) از قطار عشقآباد به ماری پیاده شدم، در میان انبوه مسافرکشها، به این آقا برخوردم که سه زن روس سوار کرده بود و دنبال مسافر چهارم میگشت تا راه بیفتد. ابتدا یکیک آنها را به مقصد رساند و دست آخر مرا به هتل مارگوش برد که مطالبه 70 دلار میکرد. هم من و هم کاکاجان از این قیمت خوشمان نیامد. گفت بیا تا به یک هتل ارزانتر ببرم و هنگامی که در مقصد پیاده شدم، تلفنش را به متصدی هتل داد تا اگر من کاری داشتم، او را خبر کنم. اما پیش از آن که تماس بگیرم، ساعت 11 صبح خودش آمده بود و منتظرم بود. خلاصه نتوانستم ردش کنم و شد راننده خصوصی من.

دست آخر وقتی از ماری قدیم برگشتیم، گفت نمیگذارم به هتل بروی. چرا پول بیخود به این هتلها بدهی؟ بیا خانه ما. نمیتوانستم اعتماد کنم ولی شرایط به گونه دیگری پیش رفت و خلاصه دومین شب اقامتم در خانه خارج شهر او (شهرکی حدود 15 کیلومتری ماری) سپری شد. یک دختر 5 ساله به نام لیلا داشت که خواب بود و پسرش هم مکانMekan نام داشت. آن زن قرمز پوش چاق نیز همسایهشان بود و آخر شب برای راحتی من، همسرش به خانه آن زن همسایه رفت. صبح فردا نیز مرا به صورت دربستی به مرز ترکمنستان و ازبکستان که حدود 320 کیلومتر از ماری فاصله دارد، برد و 100 منات کرایه گرفت. در ضمن پول بنزین جداست. در یکی از پمپ بنزینها 20 منات پول بنزینش را دادم و سر راه هم نوشابه خواست که یک کوکاکولای خانواده برایش گرفتم به 2 منات و سر جمع هزینهها شد 43 دلار ناقابل. به گرمی از هم جدا شدیم و هر یک به دنبال سرنوشت خویش.

این تنور سامسا پزی ترکمنها یا همان سامبوسه وولک آبادان -البته با کمی تفاوت جدی- برای من خیلی جذابیت داشت و در نتیجه 20 دقیقهای دورشان تاب میخوردم. زنان و دخترکان ترکمن با زبانی که برای من خیلی مفهوم نبود، از چند و چونش میگفتند که ناگهان یکی از دخترکان با دیدن زنی رهگذر خطاب به او فریاد زد این از ایران آمده، بیا اینجا و بعد اتفاقی افتاد که آدم هیچ گاه تصورش را نمیکند. آن خانم خیلی عجله داشت ولی کمی درنگ کرد و با گویش بدون لهجهای به فارسی گفت شما از ایران آمدی؟ من که ابتدا تصور میکردم ممکن است با یکی از تاجیکهای فارسی زبان این کشور برخورد کرده باشم، گفتم آری ولی چرا لهجه شما تاجیکی نیست. گفت تاجیک نیستم و ترکمن هستم که این پاسخ تعجب مرا افزون کرد و بعد با کنجکاوی زیاد دنباله داستان را گرفتم. گفت الان باید بروم مدرسه، شاگردها منتظرند، یک ساعت دیگر بر میگردم. گفتم چه کلاسی داری؟ گفت: آموزش زبان فارسی به بچههای ترکمن! نمیتوانستم رهایش کنم، چون یکی از محورهای کارم، بررسی زبان فارسی در آسیای میانه بود و با اصرار خواستم در کنار همان تنورهای سامسا پزی، چند کلامی صحبت کند و من فیلم بگیرم. با اکراه پذیرفت و این شد آغاز یک برخورد زیبا. از تنورهای سامسا پزی فاصله گرفتیم و 20 متر آن طرفتر وارد مغازه کوچک خیاطی شدیم. می گفت، دو مغازه دیگر هم دارم. وقتی فهمید مطرب دست به قلم هستم، آن سردی و بیاعتمادی نخستین رنگ باخت. خودش هم دوست نداشت آن ساعت به مدرسه برود.

اسمش از سه کلمه غنچه + لاله + آوا که هر سه فارسی است، تشکیل میشد اما خودش ترکمن بود. غنچه لالهآوا از همکاریاش با دفتر کنسولگری ایران در ماری برای آموزش زبان فارسی به علاقهمندان ترکمن سخن گفت و بعد، فضولی من گل کرد که چگونه خودش یاد گرفته است، تجربهای البته نه چندان شیرین. 18 سال در ایران با همسر ایرانیاش زندگی کرده بود. سه بچه داشت و صاحب کارگاه تولیدی پوشاک در یکی از شهرهای شمالی ایران. زنی نمونه و عضو فعال کمیه بانوان شهر اما طوفان حوادث او را که از بیرون محکم مینمود، از درون فروریخت و به زادگاهش پرتاب کرد. قانون چند همسری کشور ما بلای خوشبختی او شد و نتوانست هوویش را تحمل کند. بی هیچ مال و ثروت و فرزندی، دست خالی از محضر دادگاه ایران راهی ترکمنستان شد. پدر و مادرش درست یک ماه پیش از این رویداد درگذشته بودند و چقدر خوشحال بود که بازگشت دخترشان را ندیدند. تصورش سخت است آدم با همه عشقی که به پدر و مادرش دارد، در شرایطی قرار بگیرد که به مرگشان راضی باشد. نیک میدانست اگر مادرش زنده بود، خیلی زجر میکشید.
هم او کلاس داشت و هم من قرار بود با کاکاجان به شهر ماری قدیم بروم. مرا به شام دعوت کرد تا مهمانش باشم. به یک شرط پذیرفتم که پول شام به حساب من باشد. ابتدا مقاومت کرد ولی بعد پذیرفت. ساعت 6 بعد از ظهر در حالی که کاکاجان اصرار میکرد به خانهاش بروم، به مغازه خیاطیاش رفتم. منتظرم بود. کارگرهایش رفتند و ما هم به رستورانی به انتخاب غنچه رفتیم. شام بهانهای بود تا شکستها و پیروزیهایش را در ذهنم نقاشی کند. ابتدا بر این تصور بودم که با اشاره به سختیهای فراوان زندگیام بتوانم آرامشی به او بدهم. وقتی صحبت به درازا کشید، حقیقتاً کم آوردم. او 36 ساله و من 41 ساله بودم ولی روحش خیلی خیلی از من بزرگتر بود. من که به عمر بیثمرم هیچگاه نتوانستم، زمین خوردهای را از زمین بلند کنم، در برابر چهره تکیده و رنج کشیده او، هیچ بودم. حداکثر هنرم در خدمت به دیگران مبالغی اندک در قالب صدقه بود و بس. اما بشنوید از غنچه لالهآوا.

میگفت با دو عدد النگو به ترکمنستان بازگشتم و کسی پذیرایم نبود. فرهنگ قومی ترکمن حکم میکرد هر دختری به خانه بخت رفت، با مرگ از آن خانه بیرون بیاید و این سرآغاز جدال غنچه با فرهنگ سنتی قومش بود. ممکن بود مانند خیلیها به بیراهه برود ولی گویا تقدیر این بود دست بیراهه رفتگان را بگیرد. با تجربههای فراوانش در امر تولید پوشاک، خیاطی را دنبال میکند و همزمان به تدریس زبان فارسی در ماری مشغول میشود. تسلطش بر زبانهای روسی، انگلیسی، فارسی، ترکی، قزاقی، ترکمنی و ازبکی، روابط عمومیاش را بالا میبرد و او تقریباً هیچ جا کم نمیآورد. فعالیتهای اجتماعیاش در خصوص برگزاری نمایشگاههای هنری، مدیران شهرداری ماری را ترغیب میکند تا یک قطعه زمین 1400 متری به او هدیه بدهند. کمکم کارش گل میکند و کارگر بیشتر لازم دارد. از 15 نفر کارگر حدود 5 نفرشان دختران جوان بودند و بقیه را از میان مطلقهها و بیوههای خیابانی برمیگزیند! میگفت همهشان وقتی مشغول کار کم درآمد ولی سالم شدند، از آن کار فاصله گرفتند. با آن که دردهای شخصیاش بسیار بود و گاهگاهی گونههایش به یاد فرزندانش خیس میشدند ولی در مجموع خیلی راضی بود. گفتم تو که شهروند ایران هستی و گذرنامه ایرانی داری، چرا نمیآیی برای دریافت یارانهها اقدام کنی؟ خیلی خبر نداشت ولی گفتم ماهانه 40 دلار به همه حساب همه واریز میکنند. با خونسردی گفت: پول برای چی؟ من حتی حوصله ندارم آن زمین اهدایی شهرداری ماری را بسازم. انگیزهای برای پولدار شدن و پول گرفتن ندارم. بچههایم که نیستند، پول به دردم نمیخورد.
ساعت دیر هنگام بود و میبایست میرفتیم. تقریباً یک ربع به 11 شب مانده بود و بر اساس قانون ترکمنستان هر دوی ما مجرم بودیم زیرا خارجیها حق ندارند، از ساعت 11 شب به بعد در خیابان باشند و بر اساس همان قانون، زنان تنها، چه ترکمن و چه خارجی، حق ندارند در آن ساعت قدم بزنند. پلیش حکم دستگیری این موارد را از قبل دریافت کرده است و بدون درنگ، میتواند مجرم را با خود ببرد. به کاکاجان تلفن کردیم بیاید. ابتدا غنچه را به خانهاش رساندیم و بعد به خانه کاکاجان رفتیم که گویا چند ساعت پیش مژده حضور یک مهمان ایرانی را به خانوادهاش داده بود. صبح فردا به اتفاق کاکاجان پیش از حرکت به سوی مرز، برای خداحافظی به بازار بزرگ ماری رفتیم و با آروزی قلبی برای سرافرازی و سربلندی بدرود گفتیم.
مطالب مرتبط:
Hooshang Samani