یادداشتی برای سیمرغ نوازان
یادداشتی برای سیمرغ نوازان
روز پنج شنبه 31 تیر 1389 خورشیدی (22 جولادی 2010 میلادی) به واسطه پویا سرایی از طرف هنرمند گرامی حمید متبسم برای دیدن و شنیدن نخستین اجرای منظومه موسیقایی سیمرغ دعوت شده بودم. این اجرا، ویژه روزنامه نگاران و هنرمندان موسیقی بود. وقتی رسیدم، نشست خبری به پایان رسیده بود و در بیرون سالن رودكی، با آب میوه و شیرینی و نسكافه از مهمانان پذیرایی می شد. هم صحبت من در این لحظات انتظار، یكی از دوستان خوب روزنامه نگار و صاحب یك مجله معتبر موسیقی بود كه همراه با نوش جان كردن آن چه به رایگان بود، انتقادی بر پروژه سیمرغ داشت و می پرسید چرا همایون شجریان؟ پاسخ كوتاهی به او دادم و راهی سالن شدیم تا حاصل پنج سال تلاش حمید متبسم و دیگر همراهانش را ببینیم و بشنویم.
این برنامه از چند منظر قابل بررسی است. نخست: بحث انتقادی و نقد موسیقایی كه من چند سال پیش خداحافظی با نقد موسیقی را نوشتم. دوم: نگاه چاپلوسانه و توأم با شیفتگی كه اساساً در ذهن من جایی ندارد و زندگی سوپر درویشی ام به درستی بر آن گواهی می دهد. سوم: روایت توصیفی از چند و چون ماجرا كه خوشبختانه با ذهن گزارشگر من همخوانی دارد و همواره دوست دارم چیزی را كه می بینم به دیگران اننتقال بدهم و بالاخره چهارم: طرح سلیقه ها و نظرات شخصی برای بهتر شدن كار كه هم می توان گفت و هم نگفت. با این پیش درآمد، من دو گزینه سوم و چهارم را بر می گزینم و اسب قلم با قلم كه نه، با كیبورد می رانم.

شما حتی اگر كنسرت سیمرغ را ندیده باشید، لابد از رسانه های گوناگون فهمیده اید كه بر اساس داستان های شاهنامه فردوسی در چهار قسمت و در بر گیرنده چهارگاه، بیات اصفهان، همایون، دشتی و نوا ساخته شده است كه سر هم حدود 50 دقیقه موسیقی پر حجم با رهبری محمدرضا درویشی به گوش می رسد. كاری برای آواز تنها و همراهی گروه كر با این ویژگی كه همه سازها ایرانی هستند و به شیوه معمول، یك ملودی را نمی نوازند. یعنی همانند آهنگ های اركسترال غربی، برای هر گروه از سازهای كمانچه، تار، عود، تارباس و دو ساز تنهای نی و سنتور، خطی جداگانه نوشته اند.
در آرزوی اركستر ایرانی
تشكیل اركستر با هویت تمام ایرانی و یا نیمه ایرانی، نخستین بار از سوی كلنل علینقی وزیری دنبال شد ولی در عمل او فقط توانست یك اركستر غربی با یكی دو ساز ایرانی مانند تار و تارباس و تمبك سر و سامان بدهد. با خانه نشین شدن وزیری توسط دستگاه موسیقی رضاخان پهلوی، همان نیم بند اركستر ایرانی هم رنگ باخت و كم كم اركستر گلها شكل گرفت كه از ابزار ایرانی فقط تار و گاهی تمبك داشت و دیگر هیچ.
آرزوی ساختن اركستری تمام ایرانی، چونان عقده ای بر گلوی موسیقیدانان ملی گرا مانده بود تا این كه خیزشی نو در آغاز دهه چهل خورشیدی (1970 میلادی به بعد)، پدیدار شد. شرح آن را در ویژه نامه استاد فقید فرامرز پایور نوشته ام. هر چه بود، جریان اركستر تمام ایرانی، در عمل خیلی موفق نبود و پس از آن كم كم مركز حفظ و اشاعه موسیقی ایران با پرورش جوانان پرشوری چون لطفی، علیزاده، مشكاتیان و كیانی نژاد عملاً ذهن مخاطبان را تا سال ها به خود مشغول كرد و دیگر كسی به سراغ اركستر به معنی كلمه با ماهیت ایرانی نرفت. زیرا تركیب گروه های عارف و شیدا و بعدها گروه های مشابه، كم و بیش پاسخگوی نیاز جامعه بود. پس از پایان هشت سال جنگ ایران و عراق، با رونق گرفتن نسبی هنر موسیقی، حركت بزرگی از سوی حسین دهلوی صورت گرفت و اركستر مضرابی متولد شد. دهلوی خود از كسانی بود كه اركستر سازهای ایرانی پیش از انقلاب را ناموفق ارزیابی می كند و می گوید، ساختمان سازهای كششی مانند قیچك و قیچك باس، پاسخگوی نیازهای فنی آن روزگار نبودند.
پس از دهلوی، خیزش برای سازمان دادن اركستر با هویت ایرانی كم و بیش دنبال شد. منتهی به دلیل هزینه ها، معمولاً به جایی نمی رسید. خیلی ها تلاش كردند برای تعداد كمتری ساز ایرانی موسیقی چند بخشی بنویسند كه هم صدای اركستر بدهد و هم پول كمتری خرج شود. اما هیچ كدامشان آن آرمان طلایی نبودند و این در حالی بود كه همسایگان ما در جمهوری آذربایجان و تركیه، اركستری متشكل از سازهای ملی شان را سال ها پیش به سامان رسانده بودند. حتی تشكیل اركستر ملل به سرپرستی پیمان سلطانی هم پاسخگوی این نیاز نبود. زیرا همان گونه كه از نام اركستر بر می آید، تركیبی از سازهای ملل مختلف جهان بود و نه منحصراً ایران.
بخشی از سیمرغ در دستگاه چهارگاه را بشنوید
اینك گر چه كار بزرگی پیش روی ماست ولی نمی توان گفت به منزل آرمانی رسیده ایم. تركیب صدای سازهای كششی هم خانواده كمانچه (قیچك آلتو و قیچك باس) كم كم می رود تا جای اركستر زهی غربی در موسیقی ایرانی را بگیرد. طعم خاص این صدادهی البته خیلی شیرین است. به ویژه آنانی كه از موسیقی تكنوازی ایرانی دل خوشی ندارند و هیمنه اركستر سمفونیك غرب برای شان خیلی جذابیت دارد، اینك می توانند به این تركیب صوتی روی آورند و فخر بفروشند. باز هم یادآوری می كنم قله آرمانی را نگرفته ایم و تنها توانسته ایم تلاش چند دهه مردان موسیقی سرزمین مان را به این شكل درآوریم. نباید دچار توهم شویم. ما ایرانی ها معمولاً بدون مصرف دارو دچار توهم می شویم و باورمان می شود هنر نزد ایرانیان است و بس!!! این تنها سرآغاز راهی است مطمئن تا با تلاش دیگر هنرمندان موسیقی به یك چارچوب جاافتاده از موسیقی اركستری ایرانی با مشاركت همه سازهای سرزمین مان دست یابیم.
چرا همایون شجریان
دوست ما می گفت، هر چه كار مهم هست، می دهند همایون شجریان بخواند. مگر خواننده نداریم؟ این پرسش اگر در شرایط فرهنگی نرمال بود، كمی تا قسمتی بر حق بود ولی ما كه در وضعیت متعادلی از فرهنگ و هنر نیستیم. وقتی پای موسیقی فرهنگی به میان آید، مشكلات بیشتر و بیشتر می شود. در همه جای دنیا، موسیقی هایی با ویژگی سیمرغ، كه به خاطر ذات فرهنگی شان به اصطلاح مشتری گیر نیستند و خرج خود را در نمی آورند، دولت ها و شهرداری های فرهنگ مدار پا پیش می گذارند و یارانه به پایش می ریزند تا پرچم فرهنگ زیر پای بازار فرهنگ له نشود. اما در این جا چه خبر است؟ آیا دولت ها و شهرداری های ما چنین اند؟ كه نیك می دانیم نیستند. پس تكلیف چیست؟ آیا باید با كاروان سرگشتگی و بی هویتی همراه شد؟ آیا باید به بهانه عدم حمایت حكومتگران دست روی دست بگذاریم تا آن مدینه فاضله به طویله ای كامله تبدل شود كه شب و روز مردمانش در چقدر بردن و چقدر خوردن و چقدر ... می گذرد؟

بر این باورم در ناامیدی بسی امید است. وقتی حكومت همراهی نمی كند، اهل فرهنگ می بایست با تمام توان گام بردارند. منتی هم ندارد. هر كس هر گلی بزند، به سر خودش می زند. موسیقی فرهنگی با همه ارزش و اعتبارش، نیازمند فروش است. اگر نفروشد، خیمه فرهنگ فرو می ریزد. وقتی دولت به میدان نمی آید، وقتی مدیران فرهنگی در توهم فرهنگی، بیلان كاری می دهند، باید همایون شجریان بیاید تا هم از شهرت خود و هم از شهرت پدرش برای فرهنگ مایه بگذارد. او بخش بزرگی از شهرت و اعتبارش را از پدر دارد و پدر نیز این ثروت مادی و معنوی را از مردمان همین آب و خاك به دست آورده است. همان هایی كه وی بارها گفته خاك پای شان هستم. پس بدیهی است این اعتبار در خدمت برنامه ای چون سیمرغ درآید. كنسرت سیمرغ اگر نفروشد، دیگر كنسرت نیست. بلكه مشتی كاغذ نت است. از همان ها كه من و دیگران بسیارش را در كارتن های چای و بیسكویت بایگانی كرده ایم.
بخشی از سیمرغ در دستگاه نوا را بشنوید
باز هم همایون شجریان
من هیچ گاه صدای زنده استاد شجریان را نشنیده ام اما با پررویی تمام یك بار كنسرت نادیده ایشان را گزارش كردم. صدای همایون را نیز نخستین بار در تالار بزرگ كشور هنگام برگزاری كنسرت با گروه دستان شنیدم كه از فاصله حدود 30 متری بود و در واقع صدا را از بلندگو دریافت می كردم. اما این بار به فاصله حدود 4 متری و درست روبرویش نشسته بودم و اگر چه میكروفون هم بود ولی صدای واقعی را نیك می شنیدم. آن هم صدایی كه با دستگاه معمولی سالن رودكی قابل دستكاری نبود. تازه متوجه شدم كه چقدر صدای همایون در گستره صداهای بم، لاغر است. به ویژه در بخش پایانی به سبب كوك ویژه ای كه داشت (دقیقاً هم كوك آلبوم نوا مركب خوانی با صدای استاد) آن جا كه وی به ضرورت كار، بم می خواند، لاغری صدا خودنمایی می كرد. من اگر به جای متبسم بودم و بر این كوك اصرار داشتم، حتماً یك صدای بم تر و تقریباً همجنس با صدای همایون در كنارش می نشاندم تا ملودی های بخش بم را بخواند و كیفیت آوازها در یك سطح بماند. البته نیك می دانم این مشكل در استودیوهای ضبط صدا با فناوری های پیشرفته برطرف می شود و آن چه نوشتم فقط برای یك اجرای زنده است كه آدم رو در روی خواننده نشسته باشد.
جای خالی نقالی
زمستان سال 1382 خورشیدی (2003 میلادی) درست در همین سالن كوچك رودكی روبروی گروه حدوداً ده نفره ای نشسته بودم كه آن ها نیز دقیقاً دغدغه حمید متبسم را داشتند و بر اساس شاهنامه فردوسی می نواختند. با این تفاوت كه خانم جوانی پیشاپیش نوازندگان، مردانه نقالی می كرد. برای من خیلی تازگی داشت. بارها نقال مرد دیده بودم. هر چه بود نقطه قوت كار آن گروه، همین نقالی به نظر آمد. اینك آن بانوی پارسی گوی ما بر اثر نامهربانی ها و نامهرورزی های پیرامونش ساكن ینگه دنیا شده و در سن خوزه اكسیژن مصرف می كند. بر این باورم اگر این پروژه می توانست به هنر نقالی زینت یابد، بعد دیگری هم می یافت و در واقع سنت نقالی را در شكلی نوین می توانستیم دنبال كنیم.
دو فضولی دیگر
در بخش هایی احساس می كردم جای دهل خیلی خالی است. آن قدر كه اگر دهل كوچكم را برده بودم، ممكن بود بی مهابا بر دو رویش بكوبم. دهل با شاهنامه خیلی عجین تر است تا دف و تمبك. هم سازی بسیار قدیمی است و هم همینه ای دارد كه هیچ ساز كوبه ایران آن را ندارد و هر جا شكوه و عظمتی در میان باشد، دهل می تواند آن را تصویر كند. دیگر این كه گروه نوازندگان كمانچه در پروژه سیمرغ، عموماً شیوه نواختن شان پنجه بهاری بود و به نظرم برای یك تركیب صوتی قوی از جنس پلی فونیك، شیوه نوازندگی اردشیر كامكار، سعید فرجپوری و یا كیهان كلهر بهتر جواب می دهد. خوانش كمانچه به شیوه استاد زنده یاد بهاری اگر چه اصیل تر است ولی برای تكنوازی و یا گروه نوازی های معمول مناسب می نماید. در حالی كه شیوه اردشیر كامكار كه مبتنی بر تولید صدایی بدون خش و قلدر از كمانچه است، با حال و هوای موسیقی پلی فونیك سازگارتر به نظر می رسد. برای نمونه می توانید به دونوازی های اردشیر كامكار و شروین مهاجر گوش كنید. در ضمن ساختمان ساز نیز در این دو شیوه نوازندگی، تفاوت هایی دارد.
و سخنی با حكومتگران
امروزه بحث كردن با مدیران فرهنگی و تلاش برای متقاعد كردن ایشان جهت پرداختن به زیرساخت های هنری كشور، حكایت آب در هاون كوبیدن است. پس روی سخنم نه ایشان بلكه افراد بالادست و در واقع حاكمان اصلی و تصمیم گیرنده كشور است. می خواهم بگویم آن قدر كه به قدرت و موشك و امنیت و سیاست خارجی و انرژی هسته ای می اندیشید، گاه سری به حوزه فرهنگ بزنید. نه این كه خدای نكرده كار فرهنگی بكنید. متأسفانه یا خوشبختانه ما هر چه قدر نسبت به هم بیگانه باشیم، در یك جاهایی خطوط مشترك پر رنگی داریم كه قابل انكار نیست. نمونه اش همین زبان فارسی است. با همین ابزار می نویسیم و می خوانیم. بیانیه های تند و تیز روزنامه كیهان با همین زبان منتشر می شود. بازجوهایتان با همین زبان حرف حساب بیرون می كشند! دشمنان قسم خورده نظام اسلامی را با همین زبان می نوازید. در ضمن شاه اسماعیل و شاه عباس هم با همین زبان حكومت كردند. حكم صادره دادگاه های كشور با زبان تقریباً فارسی بر كاغذ می نشیند و خلاصه چه بخواهیم و چه نخواهیم همگی سر یك سفره نشسته ایم. پس ضرورت دارد –صرفاً بحث فرهنگی نیست- قدر این ابزار را بدانید و كمی از پول های نفت را به پایش بریزید. مطمئن باشید و تردید نكنید چنان چه پروژه سیمرغ بر اساس اشعار گوته ساخته شده بود، دولت آلمان هزاران یورو به پایش می ریخت تا جایی كه نیازی به فروش بلیت هم نباشد.
اگر یك پای پروژه سیمرغ شاهنامه فردوسی نبود، من به خود و همچنین به شما زحمت نمی دادم. حمید متبسم در خصوص موسیقی این اثر، زحمت زیادی كشیده ولی حتی اگر موسیقی اش را نخواهیم بشنویم، همین ورودش به شاهنامه، میراث مشترك همه ایرانیان، خودش قیمت بالایی دارد. بد نیست به بخشی از سخنان حسنین هیكل وزیر خارجه مصر در دولت جمال عبدالناصر و روزنامه نگار شهیر این كشور باستانی اشاره كنم كه یك بار در سفری به ایران، طرف گفت و گوی رونامه همشهری یا ایران –دقیقاً یادم نیست- قرار گرفت و در پاسخ این پرسش كه شما مصری ها اصالتاً عرب نیستید، پس چرا زبان رسمی كشورتان عربی است، گفته بود؛ اگر ما هم یكی مثل فردوسی داشتیم، اینك عربی حرف نمی زدیم.
مطالب مرتبط:
حکایت آهنگسازی در موسیقی ایران
Hooshang Samani