آرامش پس از طوفان
سفرنامه قرقیزستان – بخش دوم
آرامش پس از طوفان
کمتر از یک سال پیش وقتی نخستین جرقههای سفر آسیای میانه در ذهنم نقش میبست، به اتفاق یک دوست پای تلویزیون بیبیسی فارسی نشسته بودیم که خبرهای نگران کنندهای از شهر اوش واقع در قرقیزستان نشان میداد و همان جا تصمیم گرفتم در سفر به آسیای میانه از خیر قرقیزستان بگذرم ولی روند رویدادها به گونهای پیش رفت که من صبح روز 12 فروردین 1390 (1 آوریل 2011) با یک پرواز داخلی هواپیمایی قرقیزستان از بیشکک پریدم و یک ساعت بعد در فرودگاه شهر اوش پیاده شدم. هواپیمایی 40 نفره از نوع توربوپراپ (ملخی) و ساخت روسیه که پوسته موتورش به شدت میلزرید و من در کنار پنجره، هر لحظه منتظر بودم در صدر اخبار آسیای میانه قرار بگیریم!







در اوش بازار پوشاک سنتی زنانه و مردانه داغ است

وقتی وارد بخش مرکزی شهر شدم و ناخودآگاه از بازار سنتی سر درآوردم، در و دیوار فریاد میزد هنوز این جا عادی نیست. اگر چه آرامشی پس از طوفان برقرار است. سربازان باتوم به دست به فاصله 20 متر از یکدیگر در بازار ایستاده و علاوه بر آنها، پلیسهای لباس سورمهای با کلاشینکفهای قنداق تاشو مدام در حال گشت زنی بودند. معلوم بود دولت قرقیزستان نمیتواند بدون حضور پر تراکم نیروهای نظامی بر این شهر بحرانزده مسلط باشد. البته مردم زنگی عادی خودشان را داشتند و از نظر ظاهری امنیت کاملاً برقرار بود. خیلی کنجکاو بودم تا معلوم شد سال گذشته در این شهر 600 نفر قربانی تیراندازیهای خشونتبار قرقیز و ازبک شدهاند.

دمدمای غروب وقتی راهی هتل بودم، راه به کوچهاس خم کردم و در کمال ناباوری یک محله تقریباً سنتی یافتم. زنان بسیاری گرد هم نشسته و دیگها بر آتش برقرار بود. گفتم لابد عروسی و یا ختنهسوران است. نتوانستم بیخیال بگذرم و جلو رفتم و خوشبختانه زنی میانسال از ایشان همانند من بدش نمیآمد این تصاویر ثبت شوند. کمی نان روغنی به من تعارف کردند و تعدادی عکس و مقداری فیلم گرفتم. سراغ نوازنده و رقصنده گرفتم که فرمودند عروسی نیست. امشب مهمانی سوملک Somalak داریم.


در این مهمانی خانوادههای قرقیزی، سالی یک بار دور هم جمع میشوند و سوملک را بار میگذارند. در کنارش یکی دو دیگ برنج دم کرده نیز به چشم میخورد. سوملک همان سُمَنَک اهالی بخاراست که ما در ایران میگوییم سمنو. ظاهراً قرقیزها علاوه بر نوروز، سالی یک بار به بهانه این خوراکی پر طرفدار، دور هم جمع میشوند و سمنو میپزند.

کوه نه چندان بلندی مشرف بر شهر اوش، هم اینک محل پیادهروی مردم و تماشای شهر از بلندی است، غارهای زیادی دارد. یکی از این غارها با تکنولوژی روز پیوند خورده و موزه نوساز اوش را در دل خود جای داده است. نه فرصت داشتم و نه حوصله بالارفتن از صخرهها برای دیدن داخل موزه در من بود. به همین چند عکس از راه دور بسنده کردم.


اوش از نظر ترکیب نژادی، مجموعهای از قرقیزها، ازبکها، روسها، اویغورها و تاجیکها را در دل خود جای داده است. شهری کاملاً سنتی و بسیار شبیه به شوشتر خودمان که انگار حال و حوصله پیشرفت ندارد و دلش به همان چند بازار و بنای قدیمی خوش است. در عین حال نمادهای فرهنگی در این شهر خیلی پر رنگتر است. من که تقریباً دست خالی از بیشکک آمده بودم در اقامت 30 ساعته اوش تا حدودی جبران مافات کردم. پوشیدن تنپوشهای سنتی توسط زنان و مردان هنوز جذابیت خود را دارد. هر چند نسل جدید و به ویژه دختران گرایش دیگری دارند. رنگ مذهب نیز در اوش خیلی پر رنگتر است. مسجدهای در حال ساخت، رونق مسجدهای قدیمی، تکیهگاههایی شبیه سقاخانه با همان اورادخوانی و روشن کردن شمع و همچنین پوشش اسلامی زنان پیر و جوان حکایت از تفاوت جدی اوش با پایتخت قرقیزستان دارد.

مسجدی به جای مانده از قرن 15 میلادی که در دوران کمونیستی درش به روی مردم اوش بسته بود

این ملا هم درون یک صومعه سنگی و تقریباً طبیعی نشسته و در ازای دریافت پول از زوار پیر و جوان، دعا میخواند. خیلی شبیه به ملاهای خودمان که در اماکن مذهبی وردی میخوانند و پولی میگیرند. کمی آن طرفتر نیز مردم پول نذر و نیازشان را درون چالههای سنگی مینهادند.
نمایی از صومعه یا معبد یا سقاخانه قرقیزها در شهر اوش
موزه مردم شناسی اوش، مجوعه زیبایی از عناصر زندگی سنتی قرقیزها را در درونش داشت. از ابراز جنگ گرفته تا ظروف و پوشاک و گبه و گلیم دیده میشد. نمونه پوشاک سنتی زنان قرقیز حکایت از زیباییشناسی لطیف آنها دارد.

این طرح منحصر به فرد که روی فرش کوچکی طراحی شده بود، به نظرم نماد مادر در میان مردمان قرقیز باشد. چون خیلی جاهای دیگر آن را بر در و دیوار میدیدم.
حاشیههای سفر

این پارکبان قرقیزی نامش شیرعلی و یا به قول خودش شِرعلی است. وقتی داشتم از بازار عکس میگرفتم، با لحن مظلومانهای گفت: از منم عکس بگیر. دلش را نشکستم و گفتم ژست بگیر. وقتی صدای چیلیک دوربین شنیده شد، دستی بر شانهام فرود آمد و پشت سرش صدایی غریب که: پاسپورت، پاسپورت. دیگر گوشم به این واژه عادت کرده بود. بیدرنگ درآوردم و نشانش دادم. پلیس خوش تیپ و رعنایی بود. خوب نگاه کرد و همان واژههای تکراری که توریستی؟ از کجا آمدهای و الی آخر. هر چه بود راضی شد و رفت. گفتم دیگر کسی با من کاری ندارد. با خیالی آسوده عکسی دیگر گرفتم که دوباره دستی بر شانهام فرود آمد. برگشتم دیدم، او نیست و یک پلیس خوش تیپ دیگر است، با قدی بلندتر و هیکلی درشتتر. داستان همان بود، تحویل گذرنامه و پاسخ دادن به چند پرسش تکراری. در حالی که به پرسشهایش پتاسخ میدادم، همان پلیس قبلی هم آمد و در کنارمان ایستاد. تازه فهمیدم او رفته و گزارش داده. با آن که همه چیز درست بود و پاسخهایم ظاهراً قانع کننده، پلیس تپل گفت دنبالم بیا و بعد از یک دقیقه در آن شلوغلی بازار سرپوشیده، از یک اتاق کوچک و ظاهراً مخفی درون بازار سر درآوردیم که یک پلیس مسنتر به عنوان رئیس نشسته بود. مرا به او نشان دادند و کوله پشتی را بازرسی. خودشا دست نمیزدند. میگفتند درونش را بریز بیرون. در حین این کار مدام میپرسید بمب داری؟! گفتم بابا من توریستم نه تروریست! هنوز تخلیه کامل کوله پایان نگرفته بود که رئیس پلیس گفت نمیخواد خالی کنی. پر کم و در کیف را ببند. بعد گفت کیف پولت را نشان بده. درآوردم و دلارها و پولهای قرقیزی را نشانم دادم. دست به کیفم نزد وفقط نگاه کرد. وقتی پایان گرفت، گفتم اگر پرابلم نیست بروم. گفت نه پرابلم نیست، چایی. گفتم ممنون، من چایی نمیخورم. با اشاره دست به حالت پول شمردن گفت نه، چایی چایی! یعنی یک پول چایی به ما بده. آنها سه نفر بودند و من خوشبختانه پول خرد قرقیزی داشتم. سه اسکناس 20 سومی Sum قرقیز درآوردم و روی میز گذاشتم. ای کاش میشد از این صحنه عکس یا فیلمی گرفت. هر سه دو دست خود را به آسمان بردند و همزمان بر صورتهایشان مالیدند. یک چیزهایی هم زمزمه کردند که فکر کنم در مایه الحمدالله و این جور چیزها بود. آن سه اسکناس به پول ایران هر کدام 460 تومان ارزش داشتند. پول چایی در قرقیزستان هر یک قوری 230 تومان است. یعنی من پول 6 قوری چایی را به آنها دادم ولی پلیسهای خوش تیپ و مهربان قرقیز به اندازه میلیونها تومان، سپاس خدای عزوجل گفتند. در فرهنگ ما کسی برای چنین پول اندکی لب به سپاس خدا نمیگشاید. آن هم با آن شکل و شمایلی که انگار باران رحمت الهی از آسمان باریدن گرفته باشد. من با این که بارها از سوی مردم و پلیس آسیای میانه در پنج کشور ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان مورد باجگیری قرار گرفتم و همواره ناخرسند بودم، در این مورد خاص نه تنها ناراحت نشدم، بلکه با یک حس خشنودی از دفتر پلیس بیرون آمدم! شیوه دریافت و نوع برخودشان برای من جالب و تا اندازهای خندهدار بود.
مطالب مرتبط:



Hooshang Samani