موسیقی در سفر

حاجی اسدالله سمرقندی

وقتی درون سواری مشهد-قوچان بودم، تلفن دستی‏ام زنگ زد. از دفتر هفتمین جشنواره موسیقی نواحی بود. پیش از این گفته بودم یک ماهی راهی آسیای میانه هستم ولی انگار پشت تلفن باورشان نمی‏شد. به ویژه وقتی گفتم سر راهم از سمرقند خواهم گذشت و آخرین مقصدم شهر دوشنبه در تاجیکستان است. گفتند ما چند مهمان از سمرقند و دوشنبه دعوت کرده‏ایم که به جشنواره بیایند. خوب است دیداری پیش از سفر با ایشان داشته باشی. گفتم آدرس یا تلفنی از آن‏ها بدهید. تا فردای آن روز منتظر بودم خبری بدهند که چیزی نرسید تا این که بامداد روز چهار­شنبه 25 اسفند 1389 (16 مارس 2011) از مرز باجگیران گذشتم و امواج آنتن مخابرات ایران دیگر همراه من نبود. دوستان جشنواره موسیقی نواحی نیز اهل اینترنت نبودند که ارتباط مان برقرار باشد.

 

حاجی اسدالله در دانشگاه تهران

 

خلاصه وقتی وارد سمرقند شدم، یاد استاد اسدالله عطاءالله‏اُف چندان درگیر ذهنم نمی‏شد. هیچ آدرسی نداشتم و فرصت دیدار از دیدنی‏های سمرقند نیز عامل دیگری بر این بی‏توجهی شد. پس از حدود بیست روز وقتی به دفتر کرامت‏الله رحیم‏اُف واقع در کنسرواتوار شهر دوشنبه وارد شدم، وی پس از پذیرش گرم خود، چند دقیقه‏ای مهلت خواست تا یک تلفن ضروری به سمرقند بزند. بار دیگر نام استاد اسدالله در گوشم طنین‏انداز شد. کرامت‏الله گفت که برای هماهنگی با وی که قرار است در تهران همدیگر را ببینند، سخن‏هایی گفته و شنیده است. به هر روی، گویا سرنوشت این بود که من هنرمند نیکو صورت و نیکو صدای ازبکستانی را نه در شهر و سرزمین خودش، بلکه برای نخستین بار در تهران ببینم. از آن جا که هماهنگی سفر مهمانان هفتمین جشنواره موسیقی نواحی از بخش آسیای میانه به من واگذار شده بود، چند روزی پیش از پروازش، به او تلفن زدم و شماره همراه خود را دادم تا وقتی به فرودگاه امام رسید، فوری زنگ بزند. امکان استقبال برای من وجود نداشت چون قرار بود درست در ساعت ورود وی، چند مهمان تاجیکی را روز جمعه به تور تهران‏گردی ببرم.

وقتی در فرحزاد مشغول خوردن دیزی بودیم، تلفن دستی‏‏ام صدا کرد. هواپیما سر ساعت رسیده بود. صدای استاد اسدالله با لحن شیرین سمرقندی‏اش پرده گوشم را نوازش کرد. با تلفن همراه یکی از همسفران ایرانی‏اش زنگ زده بود. از او خواستم به یک تاکسی بنشیند و مستقیم به چهارراه کالج بیاید. اما همسفر ایرانی‏اش که گویا چند سال بود از نزدیک استاد را می‏شناخت و در شهر تاشکند پایتخت ازبکستان دم و دستگاهی داشت، اجازه خواست تا چند ساعتی ایشان را به عنوان مهمان به خانه خود در ولنجک ببرد و پیش از غروب آفتاب وی را راهی هتل بکند. چون استاد اسدالله نیز بر این دوستی دیرینه اذعان کرد، پذیرفتم. تا این که غروب همان روز، در ورودی هتل پرشیا به انتظارش نشستم. تاکسی فرودگاه امام سر رسید. استاد اسدالله چون پایش به زمین رسید، لبخند شیرینش را بدون تردید به من پیشکش کرد. انگار سال‏ها با هم دوست بودیم. به گرمی در آغوشم گرفت و خرم و سرحال وارد هتل شد تا دوستان تاجیکی‏اش را پس از سال‏ها جدایی ببیند.

 

حاجی اسدالله در کنار دوست دیرینه تاجیکی‏اش کرامت‏الله رحیم‏اُف

 

 تصنیف ای ساربان با شعر سعدی و صدای حاجی اسدالله را بشنوید

 

اجراهای پژوهشی استاد اسدالله در دانشگاه تهران بود. همان جا بسیاری از تریبون‏های دولتی و غیردولتی به سراغش آمده بودند. از جمله شبکه خبر سیما که ناباورانه میکروفونش را روبروی گفتار شیرین فارسی وی گرفته بود. اسدالله پیش از این دو یا سه بار به ایران آمده بود و کم و بیش از موسیقی دستگاهی می‏دانست. به همین دلیل هنگام توصیف موسیقی کشور خودش، مدام برابرسازی می‏کرد که این چیز هم‏‏ارز فلان چیز در موسیقی دستگاهی شماست. گفتارش نیز خیلی بیشتر از تاجیک‏های دیگر به زبان ما می‏مانست. یکی از شنوندگان مهمان، خانمی از کشور آذربایجان بود که هیچ فارسی نمی‏دانست و دست آخر به برکت 70 سال حکومت شوروی کمونیستی که همه کشورهای منطقه قفقاز و آسیای میانه را زیر چتر خود داشت و طبیعتاً زبان روسی را همگان آموخته بودند، آن دو توانستند به راحتی گفتمانی ایجاد کنند که البته ما را به این گفت و گو راهی نبود.

علی‏رغم سختگیری‏های کارمندان دفتر موسیقی مبنی بر تماس حداقلی ما با هنرمندان مهمان، تقریباً هر روز وی را می‏دیدم. گفتمش سه روز نوروز در سمرقند بودم و نشانی از تو نداشتم. او هم متأسف شد و البته گفت همان هنگام وی در آنکارا بوده و اگر نشانی هم داشتم، امکان دیدار نمی‏یافتم. حاجی اسدالله پیش از این شیراز، اصفهان و مازندران رفته بود و دوباره هوای اصفهان به سرش زد که یک روزه با اتوبوس برود و بازگردد که چنین اجازه‏ای به وی داده نشد. حتی همان هموطن ولنجکی ما، تلفن زد و هر دوی ما را برای شام به خانه‏اش دعوت کرد که باز هم اجازه‏ای در کار نبود. استاد با تعجب از این گونه برخوردها، کمی دلگیر شد ولی من از وی بابت این رفتارهای امنیتی و مطمئناً غیر اسلامی حضرات حاکم پوزش خواستم که در آغوشم گرفت و با همان لهجه سمرقندی‏اش گفت: «ما را با شما علاقه در کار است، نه دولت». این عبارتی است که تاجیک‏ها زیاد بر زبان می‏رانند و برابر با همان «دوستت دارم» است. 

همانند عرف رایج کشور خودمان که با یک تازه آشنا، کمی رسمی هستیم، وی را ابتدا آقای عطاءالله‏اُف صدا می‏زدم که خودش گفت مرا حاجی استاد اسدالله بگو چون در سمرقند همه مرا به این عنوان می‏شناسند. روز آخر برای خداحافظی یکی از سی‎دی‏هایم را برداشتم و به دیدارش شتافتم. نگهبان اداره ارشاد حتی دم در هتل هم مانع دیدار ما بود. پس از دریافت سی‏دی، او نیز یکی از سی‏دی‏های خودش را به من داد و یادآوری کرد، این‏ها به زبان ازبکی است. وقتی به سمرقند آمدی، خوانده‏های فارسی هم به تو خواهم داد. خوشبختانه وقتی گوش دادم، دو سه تا آهنگ فارسی هم درون آن بود که یکی از آن‏ها به نام ای ساربان را بارگذاری کردم.

 

مطالب مرتبط:

حاج نیاز گل‏نظر

هم عروسی، هم کربلاخوانی

شجریان ضربدر عباس قادری

رقص دخترکان بخارا