به سوی پنجکنت
به سوی پنجکنت
سفر من به خجند بیشتر از جهت پیشینه فرهنگی این شهر بود و دیگر این که سر راهم قرار داشت. از شمال به جنوب میآمدم و طبیعتاً گریزی از گذرگاه خجند نبود. اما کج کردن راه بعدی به سوی شهر پنجکنت Pankkent حکایت دیگری داشت. وقتی دانستم آرامگاه رودکی در نزدیکی این شهر قرار دارد، دیگر حساب نیک و بد جاده و میران کرایه را نکردم و از خود شهر خجند با دادن مبلغ 100 سامانی (25 هزار تومان یا 23 دلار) سوار خودرویی شدم که قرار بود سر از پنجکنت درآورد.

جادهای که مهندسان ایرانی از خجند به پنجکنت ساختهاند
مسیر تقریباً 300 کیلومتری خجند تا پنجکنت اگر در ایران باشد، 3 ساعت راه است ولی در تاجیکستان ضریب 2 میخورد و این مسیر دست کم 7 ساعت زمان میبرد، البته در حد حرف چون خود ما 10 ساعته رسیدیم! تقریباً 150 کیلومتر از این راه چنان است که در عکس ملاحظه میکنید. جادهای دوطرفه با هنرمندی پیمانکاران ایرانی که انصافاً در آسیای میانه باید روی تخم چشم گذاشت. اگر چه بزرگراه شش بانده نبود ولی خدایی راه خوبی بود. در این مسر هموار، از شهری به نام استروشان Istaravshan هم گذر کردیم که من از شرح آن میگذرم.

امروز، روز 16 فروردین 1390 (5 آوریل 2011 میلادی) است ولی در این سرزمین، خشونت زمستان هنوز به پایان نرسیده و پلیسهای تاجیکستان از تکتک رانندگاه درخواست زنجیر چرخ میکنند. هر چند راننده ما پیش از رسیدن به منطقه کوهستانی، با دادن اندکی رشوه ( 3 سامانی برابر با 750 تومان) به پلیس راه تاجیکستان، اجازه ورود بدون زنجیر چرخ به گذرگاه سخت را گرفت ولی از آن جا که کوهستان اهل رشوه نبود، 3 ساعت تمام الاف شدیم تا با تُفمالی کردن چندین طناب و زنجیر پارهپوره خود را به آن سوی گذرگاه مرگ برسانیم. در ضمن هر که زنجیر چرخ نداشت و احتمالاً با با پرداخت رشوه خود را تا پای کوهستان رسانده بود، با حکم جناب برف لغزان، سرش را پایین انداخت و از همان راهی که آمده بود، بازگشت. این جا مناسبات غیر اخلاقی انسانها کارگر نبود و هر که قصد شوخی و یا توهین به طبیعت را داشت، سیلی محکمی میخورد و عقب میرفت.

بدبختی ما و در واقع بدبختی تاجیکها از ابتدای کوهستان آغاز شد. کوه در این سرزمین به انسان فخر میفروشد. به ویژه انسانی که در بند مذهب فقط بلد است بگوید «خدا خواهد درست میشود» و این کوه اصلاً با واژههای ایشاالله ماشاالله سازگاری ندارد و با خشونت بسیار حرف خودش را میزند. هر وقت بخواهد سرد میشود، یخبندان ایجاد میکند، باد و بوران فرا میخواند، لغزنده میشود و گاه چند خانواده را به راحتی به سرازیری دره میفرستد. کم نبودند خودروهایی که با آروزهای فراوان سرنشینانش از این گذرگاه میگذشتند و هیچگاه به مقصد نرسیدند. من توانستم 7 مورد را از راه دور و در لابلای برفها شمارش کنم.

وقتی به پایان این گردنه سختگذر رسیدیم، حضرات چینی را دیدیم که مشغول کندن تونل 5 کیلومتری بودند. اگر این طرح به پایان برسد، علاوه بر امنیت جانی رهگذران، راه خجند به پنجکنت دست کم 1 ساعت نزدیکتر خواهد شد. عبدخلیل راننده من میگفت، مشابه همین تونل را ایرانیها در مسیر پنجکنت به پایتخت (دوشنبه) زدهاند و الان دو سال از بهرهبرداری آن میگذرد. شرح و عکسش بماند برای بعد.

خلاصه دیرهنگام به شهر پنجکنت رسیدیم و من در اندیشه جای خواب بودم و عبدخلیل در هوای شام! گفتم مرا به یک هتل ارزان قیمت ببر. با پرسشی مظلوم نمایانه پرسید: شام نمیخوری؟ پاسخ مثبت بود. پرسید چه میخوری؟ گفتم هر چه تو بگویی. گفت: کِمَّت Kemmat باشد؟ (یعنی گران)، گفتم آری و مرا برد به رستورانی که ظاهراً سوگلی شهرشان بود. گارسون آمد و پیشنهاد انواع گوشت گاو و بره داد. به طور اتفاقی از دهانم پرید که ماهی دارید و با شوقی بسیار گفت: آری، ماهی دریای زرافشان. قدری با خود کلنجار رفتم که تاجیکستان راهی به دریا ندارد ولی خیلی زود یادم آمد این جا به رودخانه، میگویند دریا و زرافشان همان رودخانهای است که از قلب تاجیکستان گذشته و راهی سمرقند در کشور ازبکستان میشود. گفتم خوب است، دو پرس بیاور ولی گارسون پرسید: چند کیلو؟ گفتم همین جا میخوریم، لطفاً به اندازه دو نفر. گفت میدانم همین جا میخورید. چند کیلو سرخ کنم؟! وقتی دیدم غیر از حساب و کتاب کیلویی راه دیگری نیست، گفتم علیالحساب نیم کیلو سرخ کن تا بعد. خلاصه وقتی آورد، دیدم انصافاً این ماهیهای ریز دریای زرافشان با پخت خوب اهالی پنجکنت و آن سس بومی تاجیکها عجب خوراک خوش خوراکی است! درست مانند بیسکوئیت در دهان خرد میشد. دستشان درد نکند. در ضمن صورت حساب این شام شاهانه برای دو نفر با دسر و چای سبز شد 26 سامانی برابر با 6500 تومان ایران!

رودخانه خروشان زرافشان
وقتی هتلی نه چندان ارزان به قیمت 120 سامانی (30 هزار تومان یا 27 دلار) یافتیم، عبدخلیل که خیال نداشت دست از سر من بردارد، قرار فردا را گذاشت و شب هنگام توافق کردیم در ازای دریافت 250 سامانی (63 هزار تومان یا 57 دلار) فردا صبح مرا به آرامگاه رودکی واقع در 50 کیلومتری شرق پنجکنت ببرد. خانه خودش هم 40 کیلومتر با شهر فاصله داشت. با این وجود صبح اول وقت در اتاق را کوبید. درست همانند شب گذشته، پیش از آن که راه بیفتیم، پرسید صبحانه میخوری؟ گفتم بله و هر جا تو بگویی. مرا به رستورانی به نام زرافشان برد و عجب صبحانهای!

در نیمههای کار، دو نفر حاجی از آشناهای عبدخلیل به جمع ما پیوستند و ما یک تعارف اصفهانی کردیم اما تعارف ما در عمل اصفهانی نشد و برای هر دوی آنها نیمرو، خامه محلی، عسل و شیره ارده به همراه چند قوری چای سبز سفارش دادیم!

من زودتر بلند شدم و حساب میز را پرداخت کردم. خلاصه صبحانه شاهانه 4 نفر شد 30 سامانی (7500 تومان یا تقریباً 7 دلار). هنگام حساب و کتاب، از گارسونهای رستوران خواستم عکس بگیرم که ابتدا میرمیدند ولی حالی کردم این یک یادگاری است برای اهالی ایران. بعد دیدم به صف ایستادند، لابد به احترام مردم ایران! نقش زنان در اداره جامعه تاجیکسان و به طور کلی آسیای میانه خیلی پر رنگ است. بعداً در این خصوص خواهم نوشت.

پیش از عزیمت به آرامگاه رودکی، گفتم از بازار پنجکنت هم بهرهای ببرم. چرخی زدم و تعدادی عکس یادگاری گرفتم. نکته خاصی نبود الا همان جایگاه ویژه زنان در فرآیند اقتصادی جامعه که خیلیخیلی پررنگتر از ایران جلوه داشت. شما در هر جای ایران بروید، این همه جنس مونث و در گیر کارهای مختلف نمیبینید.

خشکبار و عسل تاجیکستان خیلی معروف است. از آن جا که بسیاری از میوههای مناطق گرم در این جا تولید نمیشود و عموماً با قیمت بالا از کشورهای دیگر میآید، مردمان تاجیک عملاً با خشکبارهای تولیدی خودشان میسوزند و میسازند. عسل وحشی هم در این سرزمین زیاد است ولی دانش عسلشناسی میخواهد تا جنس بنجل قالب نکنند.


پنجکنت به نسبت خجند و همچنین شهر دوشنبه، خیلی سنتیتر است و به همین دلیل بازار پوشاک سنتی تاجیکها داغ است. جومه و کلاپوش (پوشاک مردانه) در اندازههای مختلف میفروشند. واژههای مورد استفاده برایم جالب بود، مانند بچه پوشک و داماد پوشک. کاملاً فارسی است. جومه داماد پوشک با نقشهای زیبا حدود 70 هزار تومان ایران قیمت داشت. شاید برای یک داماد ایرانی پولی نباشد ولی در پنجکنت، مبلغ زیادی است.

جومه داماد پوشک
گوشت در آسیای میانه به ویژه در قرقیزستان و تاجیکستان خیلی ارزان است. در پنجکنت از همه جا ارزانتر بود. این لاشه پر چرب گوسفند که ملاحظه میکنید فقط کیلویی 20 سامانی (5 هزار تومان برابر با 4.5 دلار) قیمت دارد. هر چه دوست دارید کباب برگ و یا به قول تاجیکها شَشلیک بخورید. چند بار به آنها گوشزد کردم که اگر پایتان به ایران برسد، ماهی یک بار بیشتر نمیتوانید شَشلیک بخورید.


و این هم ساختمان فرهنگی ایران و تاجیکستان که رغبتی برای سرک کشیدن به درونش نبود. نمیدانم چرا در خارج از کشور هیچ علاقهای به دیدن ایرانیان و به ویژه دولتیها ندارم. در شهر دوشنبه بنا به سفارش یکی از دوستان، به دفتر سفیر ایران در تاجیکستان تلفن کردم و شماره هم دادم ولی ظاهراً آنها نیز رغبتی به دیدن من نداشتند. چیزی که عوض دارد، گله ندارد.
حاشیههای سفر

در کنار بازار سنتی پنجکنت وقتی با دوربین کوچکم عکس میگرفتم، این نوجوان تاجیک از مادرش فاصله گرفت و به سویم آمد و اصرار کرد از او عکس بگیرم. منم چون نیک میدانستم «تا توانی دلی به دست آر، دل شکستن هنر نیست» پذیرفتم و این شد. نامش دلیر بود ولی خودش میگفت دِلِر deler ، یادم آمد پدر من همواره به دریل برقی میگوید دِلِر!
مطالب مرتبط:
Hooshang Samani