بوی جوی مولیان
سفرنامه تاجیکستان – بخش سوم
بوی جوی مولیان
صبح روز چهارشنبه 17 فروردین 1390 (6 آوریل 2011) با یک دستگاه اپل سواری به صورت دربستی از پنجکنت راهی روستای پنجرود واقع در حدوداً 50 کیلومتری شرق این شهر شدم. در تاجیکستان و تقریباً همه آسیای میانه، گریزی از خودروی دربستی نیست زیرا مردمان این نقطه از کره زمین چندان اهل جابجایی نیستند. در نتیجه بازار سواریهای خطی و مینیبوس و اتوبوس داغ نیست. اهالی روستا معمولاً با یک دستگاه مینیبوس بسیار قدیمی راهی شهر میشوند و غروب هنگام با همان برمیگردند. بگذریم.
با نزدیک شدن به زادگاه و آرامگاه پدر شعر پارسی، این تابلو منحصر به فرد، احساس غریبی را از من گرفت. راننده قادر به خواندنش نبود. همان طور که تابلوهایی به خط سیریلیک را من نمیتوانستم بخوانم ولی هر دو برای هم میخواندیم. «هیچ شادی نیست اندر این جهان / برتر از دیدار روی دوستان»

زادگاه رودکی انگار از هزار سال پیش تا کنون، رشدی نداشته و همان طور کوچک و بکر مانده است و عجب سکوتی داشت این منطقه کوچک. یک بنبست تمام عیار که تنها یک راه به دنیای متمدن داشت ولی روح بلند یکی از همین روستازادگان، اهالی دنیای متمدن را بارها و بارها به سوی خویش خوانده و میخواند.

متولی آرامگاه میگفت، مقبره رودکی در زمان شوروی خیلی محقر بود. پس از استقلال تاجیکستان، از طرف دولت ایران مقبرهای نسبتاً باشکوه برایش ساختند و چند سالی هم برقرار بود تا این که دولت تاجیکستان آن را ویران کرد و از نو مقبره فعلی را بنا نهاد.

در کنار آرامگاه، ساختمان کوچکی به نام «آثارخانه» ساختهاند و چنان که از نامش پیداست، برخی آثار شاعران شعر پارسی و تعدادی کوزه و سفال قدیمی در آن دیده میشود. بر دیوار این نمایشگاه کوچک، عموماً اشعاری به خط فارسی و تاجیکی نصب کردهاند. خود تاجیکها خط فارسی را نمیتوانند بخوانند.



تصویری که به روشنی رودکی را به عنوان پدر شعر پارسی در میان کشیده و دیگر شعرای بزرگ پارسی زبان را بر گردش نهاده است.

تعداد قابل توجهی از اشعار رودکی را بر دیوار این نمایشگاه به دو زبان آویختهاند.

تندیس سنگی رودکی در بیرون آرامگاه و درست کنار رودی کوچک که احتمالاً یکی از همان 5 رود باشد. نام روستا حکایت از 5 رود میکند.
این هم نمایی دنج از روستای پنجرود که از این زاویه به کوهستان میرسد و دیگر هیچ.
بخشی از اهالی روستای پنجرود
این هم جمع کوچکی از بچههای مدرسه که در راه پنجرود از کلاس باز میگشتند. آنها مانند دختران شهری، لباس متحدالشکل نمیپوشند. درست همانند مرغان روستا که هر کدام رنگ ویژه خود را دارند، با همین لباسهای زیبا و منحصر به فرد، از یکدیگر متمایز میشوند. نمیدانم در لباس فرم مدرسهای چه حکایتی نهفته است که مدیران آموزشی در بسیاری کشورها، بر روی آن تعصب به خرج میدهند.

و این هم نمایی دوستداشتنی از بچههای باحال روستای پنجرود. نمیدانم آنها از رودکی چیزی میدانند یا نه. حتماً روزی به همشهری هزار سالهشان خواهند بالید.
مطالب مرتبط:
Hooshang Samani