شهر زندگان
سفرنامه دوم ترکیه- بخش نخست
شهر زندگان
روز پنجشنبه 29 دی 1390 خورشیدی (19 ژانویه 2012 میلادی) برای دومین بار قدم در خاک استانبول گذاشتم. این بار نه زمینی بلکه با هواپیمای MD-82 که به غلط در ایران عنوان بوئینگ MD یافته است، در فرودگاه صبیحا گوگچن واقع در بخش آسیایی این شهر فرود آمدیم. صبیحا دخترخوانده آتاتورک است و در واقع دو فرودگاه شهر استانبول را یکی به نام پدر و دیگری را به نام دختر ثبت کردهاند. سفر پیشین من به ترکیه تنها برای کنجکاوی بود اما این بار برای لقمهای نان و به اصطلاح نسل امروز بیزینس آمد که اگر بگیرد بادابادا مبارک میشود! با این وجود تلاش میکنم ار فرصتهای خالی بهره بگیرم و برای شما نیکان، گفتنیها و دیدنیهای نیک و بد این شهر به مراتب درندشتتر از تهران را بنویسم و بنمایانم. همسفر من هادی سپهری است؛ موسیقیدانی از گلشهر کرج، صاحب آموزشگاه موسیقی دلشدگان، نوازنده سازهای تار، سهتار، عود و باقلاما و از همه مهمتر آشنای کامل به گفتار و نوشتار ترکی استانبولی که بدون وی سفر من راه به جایی نداشت.

نمایی از خیابان بدون بوق و دود استقلال (روز)
به دلیل کاری، هتل محل اقامت را در نزدیکی خیابان استقلال گرفتیم. کمی گران ولی به غایت مفید از جهت آمد و شد به مقاصد تجاری ما. حسن دیگرش این است که سرتاسر خیابان سنگفرش و به جز خودروهای ضروری، هیچ خودرو و موتور سیکلیتی حق ورود ندارد. در عوض مردم سرزنده و عموماً جوان استانبول با سرخوشی تمام آن را پیاده درمینوردند و صفا میکنند.

نمایی از خیابان بدون بوق و دود استقلال (شب)
نبض شهر استانبول را در این خیابان میتوان اندازه گرفت که مردمانش چقدر زنده و یا سرزندهاند. از مردم پیادهرو، از فروشندگان فروشگاههای ریز و درشت، از نوازندگان خیابانی و همچنین از فضاهای چراغانی. چقدر جای چنین خیابانی در اصفهان و شیراز و بهبهان و قزوین خالی است. دم غروب که میشود، شهرهای ما با گردی از مرگ به خواب میروند ولی این جا تازه اول بسمالله است. بگذریم. گزارشی تصویری از شب و روز این شهر به واقع زنده را ببینید.

حکایت سرخپوستان ترکیه را پیش از این نوشتم. شنیدن موسیقی بومی قاره آمریکا در خیابان استقلال ترکیه جالب بود. شما نیز ببینید و بشنوید.

اگر قرار است کسی از سازفروشی نان بخورد بهتر است مثل این جوان باشد نه مانند برخی هموطنان ما که نخود و لوبیا و تا و سهتار برایشان حکم واحدی دارد. هم سنتی نواخت و هم نوین تقریباً به شیوه کیوان ساکت. هر دو نمونه را ببینید و بشنوید.
نوازندگی الکتروباقلاما به شیوه سنتی را بشنوید
نوازندگی الکتروباقلاما به شیوه نوین را بشنوید

کافههای خیابان استقلال پر از نوازندگانی است که دنیا را به کام خود و دیگران خوش میسازند. فیلم کوتاهی از این خوشی نایاب در سرزمین ایران را ببینید

شیوه جذابی برای تبلیغ یک نمایشگاه مجسمههای مشهور در متروی استانبول

نمایی از بخش آسیایی استانبول

نمایی از ایستگاه راهآهن حیدرپاشا واقع در بخش آسیایی استانبول
سفر به جزایر
در جنوب استانبول پنج جزیره کوچک وجود دارد که با کشتیهای مسافری به راحتی میتوان در آنها پیاده شد. تعطیلی روز یکشنبه خود مهمترین انگیزه برای چنین خیزشی بود. ما بلیت «بویوک آدا» یا جزیره بزرگ را به پنج لیر (حدود پنج هزار تومان) خریدیم. تقریباً یک ساعت راه بود. در تمام این مدت، دنباله شهر استانبول تمام نشد. از بس گسترده است.

نمایی از جزیره نخست

نمایی از جزیره بزرگ هنگام ورود

خودروهای موتوری در جزیرهها دیده نمیشوند. به جای آن خط 11 و درشگه. فقط خودروی پلیس، زباله و اورژانس میتوان دید و بس.

گاهی درشگهها همانند فصل خلوت زمستان برای قاپیدن چند توریست مایهدار چنین صفآرایی میکنند.

و آنان که نخواهد پنجاه تا شصت لیر پول درشگهسواری بدهند، از خط یازده کمک میگیرند.

ثروتمندانی که صاحب ویلایی در این جزیرهاند، چنین چشماندازی را میبینند.

هنگام خوردن کباب ماهی در رستوران کنار ساحل، این مرغ ماهیخوار کنار پنجره نشست و چه آرامشی داشت در این مکان که اگر ایران بود، هرگز فرود نمیآمد!
حاشیههای سفر
خرابی اینترنت در ایستگاه راهآهن حیدرپاشا بیحکمت نبود. فروشنده گفت بنشینید تا درست شود. میخواستیم بلیت آنکارا بگیریم. پیرمردی نیز پشت سر ما همان پاسخ را شنید ولی گویا چندان متوجه نشد و آمد روی نیمکت نشست. برای اطمینان به ترکی نیمبند پرسید چرا بلیت نداد. شرح ماجرا گفتیم و پرسیدیم مگه اهل ترکیه نیستی؟ گفت: «نه، اهل کرکوک عراق هستم.» تا نام عراق آمد، فضولی من گل کرد و همانند برادران بازجوی کشورمان پرسشبارانش کردم. حدود شصت سالی داشت. شاید هم بیشتر، همانند من در حماقت هشت ساله ایران و عراق سهیم بود، البته میگفت با زور سرنیزه. پیش از جنگ هتلی سه طبقه در کرکوک داشت که وقتی قرار شد به جبهه جنگ بصره برود، زیر قیمت میفروشد. آسیب جسمی ندیده بود ولی مالباخته بود. شانس آورده بود اسلحه به دستش نداده بودند و به منشیگری در امور نظامی مشغول شده بود. خیلی اظهار پشیمانی میکرد و میگفت این چه حماقتی بود ما کردیم. هشت سال به سر و کله هم کوبیدیم. انگار نه انگار من و او روزی روبهروی هم دشمن قلمداد میشدیم. گپ زدنهایمان خیلی گل انداخت. عربی، زبان اصلیاش بود، ترکی ترکمنی و استانبولی را کم و بیش میدانست و البته مقداری انگلیسی. چند کلمهای هم کردی بلد بود.

دانستن این زبانها برایم پرسش بود. گفت شهر کرکوک ترکمن دارد. انگلیسی هم در عراق کنونی خیلی عادی است. کردی را از هموطنان کردش آموخته بود و از همه جالبتر ایل و تبارش بود. نامش محسن و نام پدرش رستم که سر هم میشد محسن ابن رستم!! گفتم این نام ایرانی است، پس حکایت چیست؟ پاسخ داد مادربزرگش که شیرین نام داشته از ایران به عراق آمده و پدر وی را در خانقین زائیده و نامش را رستم نهاده و بعد پدرش به کرکوک آمده و نطفه او را در این شهر کاشته است. اما از زبان فارسی هیچ نمیدانست. چند کلمهای یادش دادم، از جمله خداحافظی را. تلاش کردم حالی کنم رستم نام پهلوان افسانهای در شاهنامه فردوسی است که راه به جایی نبردم. به همراه همسر، پسر، عروس و تنها دخترش راهی اسکیشهیر بودند برای دیدن دیگر پسرش که گویا برای یک سازمان بینالمللی کار میکرد.
مطالب مرتبط:
نگاهی به هنر پیكره سازی ترك ها
انرژی، ترابری و ترافيك در تركيه
Hooshang Samani